یک روز که به همراه عمو صابر بهجایی رفته بودیم که خری راهراه را زندانی کرده بودند، ما به او نگاه میکردیم و او هم همینطور. در نگاه خر هیچچیز بهجز بیتفاوتی خوانده نمیشد. او حرفی برای گفتن نداشت. من، اما حرف زیادی برای گفتن داشتم ولی حال گفتن، نه.