کربالای دو دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: «چرا عصبانی میشيد؟ شما کشيش هستی. من مسلمونم. شما میگيد غذا میخوام. من به شما میدم... فقط آدمهایثروتمند بين خدای من و خدای تو فرق میذارن. برای فقير و بدبختها خدا يکی يه. حالا اگه غذا میخوايد، آمادهس.»