جملات زیبا از متن کتاب در لب پرتگاه | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب در لب پرتگاهsubscriptionAvailable

کتاب در لب پرتگاه

۳.۲(از ۵ رأی)
نوع کتاب
publisherانتشارات:
نشر ثالث
categoryدسته‌بندی:
رمان،داستان خارجی

قیمت:

۱۵۱,۵۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

و بعد یکه و تنها ماندم. بدون مادر، بدون پدر، تنها مثل یک حیوان در جنگل.
معو
۲
مدت‌ها بود به غم و غصه عادت کرده بود؛ مسئله‌ای که باعث خوشحالی می‌شد، او را می‌ترساند.
معو
۱
شوخی مردمی که فقط با فقر خود آشنا بودند، برایش از آه و ناله غم‌انگیزتر بود.
معو
۱
از خداوند تقاضا کرد زجرش بدهد، حاضر بود عزیزترین کسان خود را از دست بدهد و نگذارد «گناه» بر وجودش غلبه کند. دعا می‌خواند و ناخن‌های خود را بر کف دست می‌فشرد و گاه پیشانی‌اش را به لبه سنگی پنجره می‌کوبید.
معو
۰
«آه، پس این‌طور، دختر جان من، خیال دارید سکوت کنید؟ می‌خواهید چه کسی را فریب بدهید؟ خودتان را یا شاید خداوند را؟ سر خداوند را کلاه بگذارید! او دختر من، همه چیز را می‌بیند. ما می‌توانیم حتی خودمان را گول بزنیم. ولی هیچ‌کس قادر نیست پروردگار را فریب دهد.»
معو
۰
پسر با صدایی که از غم و طعنه می‌لرزید پرسید: «تو از من می‌ترسی؟ برای چه رفتی تا پاسکا را خبر کنی؟ ترسیده بودی که مبادا بخواهم تو را ببوسم؟ نه، بوسیدن کسی که تو را دوست ندارد بیهوده است. تو دوست نداری، قلب نداری، عشق در وجودت وجود ندارد.»
معو
۰
ختر در افق مهتابی به کوه‌های آبی‌رنگ خیره مانده بود. به چهچهه بلبل گوش می‌داد که با اصرار خود در نغمه‌سرایی، هوسی وحشیانه را در او برمی‌انگیخت: میل به این که از صخره‌ها بالا برود، خود را در لانه آن پرنده مخفی کند و دیگر هرگز بین مردم نیاید.
معو
۰
«البته خیلی احساس تنهایی می‌کنم. اگر خدای نکرده بلایی بر سرم بیاید، فقط کلاغ‌ها باخبر خواهند شد و بس!»
معو
۰
لحظه درک کرد که دیگر هرگز مثل سابق موفق نخواهد شد، دعا بخواند. بین او و خداوند، سایه‌ای افتاده بود، درست مثل سایه‌هایی که کلیسا را در خود فرو برده بودند.
معو
۰
آن‌قدر باهوش بود که بفهمد برای خلاصی‌اش فقط مرگ وجود دارد. فقط مرگ به او آزادی عطا می‌کند.
معو
۰
انگار احساس مذهبی یک‌مرتبه در او فلج شده بود. برای چند لحظه بی‌حرکت و سرد بر جای ماند. حس می‌کرد که دارد می‌میرد. ولی رفته رفته حالش جا آمد و با اراده‌ای راسخ موفق شد به ایمان آلوده شده‌اش تکانی بدهد. از ته قلبش دعاهایی عجیب و بی‌معنی به دهانش می‌رسیدند. تقاضای مرگ می‌کرد. تقاضای این که زجر بکشد و آنچه را در عالم بیش از هر چیز دوست داشت از دستش بگیرند.
معو
۰
«گاوینا، پس تو مرا دوست داری. عاشق من هستی. آری گاوینا. مرا دوست داشته باش، عاشق من بشو، بگذار به موجودی واحد تبدیل شویم.»
معو
۰
تو می‌گویی همیشه تک و تنها بوده‌ای، ولی کاش واقعآ همین‌طور بود. آن وقت شاید به موجود دیگری تبدیل می‌شدی. اما درست برعکس چون همیشه کسی را داشته‌ای که هدایتت کند، به این جا رسیده‌ای.
معو
۰
یک نخ هراسناک گلویش را می‌برید و در کنارش فقط یک شبح وجود داشت، شبحی که اجازه می‌داد درست به قدر زنده ماندن نفس بکشد و بس.
معو
۰
با چشم یک هنرمند طبیعت را نمی‌نگریست بلکه آن را «حس» می‌کرد. درست مثل شعرای بدوی که آن‌طور با خاک زمین نسبت داشتند. مسئله‌ای که رفته رفته از بین می‌رفت. قادر نبود حتی به حشره‌ای صدمه بزند، وقتی شاخه‌ای قطور را از درختی جدا می‌کرد، به نظرش می‌رسید درخت دردش آمده است.
معو
۰
دوره زمانه بدی بود. خود کشیش‌ها نیز تندخو و کافر شده بودند.
معو
۰
ولی به هر حال متوجه بود که آن حالت در وجود خود اوست، به پیرامونش ربط ندارد. زندگی در اطرافش می‌تپید، ولی قلب و جانش آن را منعکس نمی‌کرد. یا اگر انعکاسی وجود داشت مثل آبِ سبزرنگ و تیره چشمه بود که منظره درختان و آسمان را در لجن منعکس می‌کرد؛ انعکاسی مبهم و بس تیره‌رنگ. آری، زندگی در پیرامون او وجود داشت، در طبیعت، در بشر، در درختان و اشیاء، وجود داشت. حتی برگ‌های خشک و رطوبت‌زده چشمه هم با نفس زندگی می‌لرزیدند، حتی بچه‌های نابینا و کر و لالی که روی سبزه‌زار بازی می‌کردند، خود را به دست نوازشگر زندگی سپرده بودند. زنده بودند و تفریح می‌کردند. گاوینا تماشایشان می‌کرد و به حالشان غبطه می‌خورد. حس می‌کرد بین او و زندگی خصومتی عمیق وجود دارد. اما اگر زمانی از این بابت احساس خشنودی می‌کرد، حالا غصه‌دار بود و بس.
معو
۰
«تو از شهری بزرگ به این‌جا می‌آیی. کشیش می‌گوید در شهرهای بزرگ همه در گناه کبیره زندگی می‌کنند. به خاطر همین است که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی‌کنی!»
معو
۰
«زندگی کوتاه است، بشر پیر می‌شود، رنج می‌برد و عاقبت هم از جهان می‌رود.»
معو
۰
حق با پاسکا بود. او دیگر به آن جهان پر از نفرت و بدبختی تعلق نداشت. جایی که گذشته با هر قدمی که برمی‌داشت در مقابلش ظاهر می‌شد. مثل دشمنی که بخواهد گلویش را بچسبد و خفه‌اش کند.
معو
۰
رفته رفته حس ناشناسی در او برانگیخته شد که جای حس وحشت از مرگ را گرفت. حس زنده بودن! آری، او زنده مانده بود. زنده بود. همان درد زخم نیز برایش دلپذیر شده بود، چون علامت «زندگی» بود.
معو
۰