انگار احساس مذهبی یکمرتبه در او فلج شده بود. برای چند لحظه بیحرکت و سرد بر جای ماند. حس میکرد که دارد میمیرد. ولی رفته رفته حالش جا آمد و با ارادهای راسخ موفق شد به ایمان آلوده شدهاش تکانی بدهد. از ته قلبش دعاهایی عجیب و بیمعنی به دهانش میرسیدند. تقاضای مرگ میکرد. تقاضای این که زجر بکشد و آنچه را در عالم بیش از هر چیز دوست داشت از دستش بگیرند.