در زدم. مادر سعید در را باز کرد. غصههای سعید برای تنهایی مادرش برایم زنده شد. چقدر نگران این روزها بود. غذا را دادم. حاجخانم پرسید: «از کجاست؟» گفتم فلان هیات.
صدای مادر سعید لرزید. اشک، کاسه چشمهایش را پر کرد و گفت: «سعید هر وقت از هیات غذای نذری میآورد، حتی اگه خواب بودم بیدارم میکرد. قاشق میآورد، چراغ روشن میکرد و غذا رو میذاشت جلو و میگفت: مامان به نیت امام حسن و امام حسین (ع) یه لقمه بخور.» حالا سعید دیگر نبود.