زندگی هم بعد مدتی تکراری میشود. مثل فردی که خانهای میخرد. بعد از آن خانه به نظرش کوچک میآید و دلش را میزند. طمع میکند و به هر طریقی که دوست دارد و میتواند از همه دزدی میکند تا پول بدست بیاورد و بعد خانهای دیگر بخرد که آن هم دلش را خواهد زد و بعد دوباره این شیاد هوس خانهای بزرگتر میکند و به این بازی مسخره و پوچ ادامه میدهد. آخر که چه بشود. پس همه میمیریم و تلاش ما به هر طریقی تباهی به بار میآورد. بهتر نیست که زنگ پایان بازی در همان ابتدا نواخته شود؟