نگاهم باز به قمچین چسپیده بود و به این میاندیشیدم که خانهام به طور ستمگرانهای غربتم را به رخم میکشد. و یادم آمد که وقتی در کشور خودم بودم، به اشیاء طور دیگری نگاه میکردم. نگاهم در اشیا نمیخلید، رخنه نمیکرد و هر شیء را که میدیدم، پسمنظری برایم نداشت. قمچین برایم تنها قمچین بود، نی دشتهای غرق در غریو چاپاندازان. پُشتی، پُشتی بود، نی اتاقم که وقتی پنجرهاش را باز میکردم، عطر درخت زردآلو در آن میخزید. و یک دانه کشمش سبز هم یک دانه کشمش سبز بود، نی تاکستانهای آفتابخوردۀ کوهدامن. و متوجه شدم که هر چی از کشورم دورتر شدهام، به همان پیمانه رابطهام با اشیای متعلق به آن پیچیدهتر شده است