یه شخصی اومد خدمت امام رضا، میخواست کلی از خواستههاش رو بگه. حالا یادش رفت، یا روش نشد، مهم نیست. خلاصه که نگفت آقاجون! وقتی داشت برمیگشت، آقا فرمود: فلانی! نمیخواستی از ما پول بگیری؟! فلان چیز رو نمیخواستی بگی؟! فلان کار رو نکنیم برات؟!
میبینی جانم؟! امام آگاهه به دل من و تو. تو فقط مؤدب باش در محضر ایشون. آداب حضور رو رعایت کن. اصلاً به نیت دیدار امام برو! بگو آقاجون! دلم تنگ شدهبود، اومدم ببینمت! همین! بله... دلبری کنید برای امام! دلبری کنید! خودشیرینی کنید آقاجون! دو رکعت نماز بخونید هدیه بدید به مادرشون! بعد بگید خب حالا شما هم به ما هدیه بدید! نمیدن؟! اینقدر دستِکم گرفتید این خانواده رو؟!... هعی... چقدر بدیم ما...»