هیچچیزی اهمیت نداشت مگر خودشان. دنیایشان محدود به بدنی بود در تخت، میان ملافهها و بالشها؛ دنیایی میان تصویر بیانتهای بخش مری اتکینز که جای بخش سنتبئاتریس را گرفته بود. دنیایشان خالی از جنبوجوش بود، تلاششان بر این بود که دلمُردگی را از خود برانند، بخوابند و بیدار شوند و حالشان بهتر شود. بیرون باد میوزید و بارانی نمنم میبارید و آفتاب از پسِ ابرها میتابید. هیچکدامشان اهمیتی به هوای بیرون نمیدادند.