جملات زیبا از متن کتاب مردان ساعت ده | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردان ساعت دهsubscriptionAvailable

کتاب مردان ساعت ده

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۳۶ رأی)
انتشارات: 
نشر آواژ

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Mr.horen~
۲۶
«ما وحشت‌ها را می‌سازیم تا در مقابله با واقعیت‌ها به ما کمک کنند». استیفن کینگ
Hopefull_librarian
۶
پیرسون لبخندِ نحیفی زد و گفت: «بله، مطمئنم، ولی ممکنِ اوهایو و ایلینویز را جابه‌جا گفته باشم.»
Hanie mahmodoghli
۳
تابلویی در زیر آن نوشته بود: تعارف نکنید و درخواستِ نسیه بدهید؛ ماهم تعارف نمی‌کنیم و به شما می‌گوییم گورت را گم کن.
ارغوان صادق
۲
«ما وحشت‌ها را می‌سازیم تا در مقابله با واقعیت‌ها به ما کمک کنند».
امیررضا میرزائیان
۲
چه‌طور چیزی که این‌گونه حس رهایی به تو می‌داد، می‌توانست مهلک نباشد؟
Hanie mahmodoghli
۱
بعداً به ذهنش رسید که مردان ساعت ده یک قبیله تازه نبودند، بلکه تکه پاره‌هایی از قبیله‌ای قدیمی‌تر بودند. مرتدانی که در برابر قوانین تازه‌ای می‌ایستادند که قصد داشتند عادات بد آن‌ها را از زندگیِ آمریکایی‌ها بیرون بیندازند. خصوصیتی که همه آن‌ها را با هم متحد می‌کرد، بیزاری یا عدم تواناییِ آن‌ها برای فراموش کردن قصد خودکشی بود. آن‌ها معتادانی بودند که محدوده گرگ‌ومیش جامعه‌پذیری‌شان دائماً در حال کوچک و کوچک‌تر شدن بود. با خود اندیشید گروه اجتماعیِ نامتعارف، اما نه گروهی که قرار بود مدت‌های طولانی دوام بیاورد. حدس زد حداکثر تا سال ۲۰۵۰، مردان ساعت ده به‌طورکلی از بین رفته باشند.
Hanie mahmodoghli
۱
فکر کرد: لعنتی، یک دقیقه صبر کن. ما آخرین گروه خوش‌بین‌های جان‌سخت دنیا هستیم. همه‌ش همین است، بیشترِ ما حتی خودمان را اذیت نمی‌کنیم که کمربند ایمنی ببندیم.
samas62
۱
وقتی برای چیزی که تو را می‌ترساند، نامی بگذاری؛ باز هم از آن خواهی ترسید
زویا
۰
حسی خودبینانه و خودستایانه‌ای در آن ژست بلند کردن دست‌هایش برای فراخوانی به سکوت وجود داشت؛ حسی که اهانت ناخودآگاهِ سیاستمداری ماهر را به شنوندگانش نشان می‌داد.
Nima Alikhaani
۰
وقتی برای چیزی که تو را می‌ترساند، نامی بگذاری؛ باز هم از آن خواهی ترسید، اما بااین‌حال قدم بزرگی به سمت مدیریت ترس طی می‌کنی.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
«ما وحشت‌ها را می‌سازیم تا در مقابله با واقعیت‌ها به ما کمک کنند». استیفن کینگ
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
دوک پرسید: «یه نخ می‌خوای؟» احتمالاً می‌توانست تا حدی ذهنش را بخواند. پیرسون نگاهی به ساعتش انداخت، سپس سیگار را به همراهِ آتشِ فندکِ اغواگر دوک قبول کرد. پوکی عمیق زد و از سُرخوردنِ دودِ سیگار درون رگ‌هایش لذت برد، حتی از اندک دَوَرانِ سرش هم لذت برد. البته این عادت، خطرناک و حتی مهلک بود؛ چه‌طور چیزی که این‌گونه حس رهایی به تو می‌داد، می‌توانست مهلک نباشد؟ این راه و رسم دنیا است.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
بعضی افراد فکر می‌کنند هیچ‌چیز بیشتر از سیگار بعد از غذا نمی‌چسبد، ولی پیرسون مخالف بود؛ به نظر او چیزی که باعث شد آدم را از بهشت بیرون کنند، سیب خوردن حوَا نبود، بلکه آب‌جو و سیگار بود.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۰
بعد به دوک فکر کرد و توانست کمی سرعتش را بالا ببرد. دوک آن‌قدر سن نداشت که بفهمد بعضی اوقات آدم‌ها جرأت‌شان را از دست می‌دهند و دیگران را می‌فروشند، که گاهی حتی آن‌هایی که برای تو بُت هستند نیز این کار را می‌کنند، اما او آن‌قدر عمر کرده بود که بازوی برندون پیرسون را بگیرد و نگذارد با جیغ کشیدن، خود را به کشتن بدهد. دوک نمی‌خواست او در پشت این محوطه قطار احمقانه باقی بماند.