خم شد تا دست خلیفه را ببوسد. اما دست استخوانی و ستبر او بالا آمد و بر شانه میثم نشست.
- ما هر دو بشر و انسان هستیم. فرقی با هم نداریم.
بعض میثم ترکید. زانو زد. گریهاش در دکان پیچید. علی بازوی او را گرفت و بلندش کرد. میثم دوست داشت سر بر شانه یک نفر بگذارد که خلیفه او را در آغوش گرفت. هقهق میثم بلند شد. شانههایش تکان میخورد و بغض چندین سالهاش ترکیده بود. امیرالمؤمنین چند بار به شانهٔ او زد. نرم و آهسته که بیشتر شبیه نوازش بود. سنگینی دردی را که سالیان سال بر دلش مانده بود بیرون میریخت و سبک میشد. خجالت میکشید و سعی میکرد گریهاش را فروخورد ولی هر کاری میکرد نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد