بعد از عقد، به منزلشان رفتیم. مادرش و سیما و ملوک دخترعمویش و مهین خواهر کوچکتر ملوک که از بچگی با آنها زندگی میکردند، به استقبالمان آمدند. در دست ملوک کاسهای پر از گلهای داوودی بود که از باغ منزلشان چیده بودند. بهمحض ورودم رویم را بوسیدند و گلها را بر سرورویم ریختند. مشتی نقل هم بر سرم پاشیدند. خیلی خوشحال شدم. ساعتی در میانشان بودم و بعد به اتفاق سعید به منزل پدرم رفتیم. مادرم خوشحال به استقبال آمد. مرا در بغل گرفت و بوسید و به سعید تبریک گفت.