جملات زیبا از متن کتاب چشم روشنی | طاقچه
تصویر جلد کتاب چشم روشنی

کتاب چشم روشنی

روایت فاطمه(شهناز) طالبی از زندگی جانباز شهید سیدجواد کمال

۴.۷(از ۲۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
کوثر لک
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم از یار بمُندیم، به مقصد نرسیدیم سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم بس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست جان‌ها به لب آمد، رخ دلدار ندیدم ای حجت حق پرده ز رخسار برافکن کز هجر تو، پیرُهَن صبر دریدیم ای دست خدا، دست برآور که ز دشمن بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم شمشیر کجت، راست کند قامت دین را هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم
کاربر ۲۰۶۸۳۵۸
۸
ازش که می‌پرسیدم: «چه طور برگشتی؟» با خنده می‌گفت: «با خدا» همیشه جوابش همین بود.
ام‌البنین
۴
«مرد هر جا می‌رود، هرچه می‌خورد، هر نسیمی به او می‌وزد و هر ستمی بر او وارد می‌گردد، لباسش نیز با اوست و زن نیز همچنین.» این را که خواندم گل از گلم شکفت؛ «لباس بدن و سر را می‌پوشاند، ولی هرگز کسی بر آن نمی‌نشیند و پا بر آن نمی‌گذارد و هرگز نباید زن و شوهر یکدیگر را تحقیر نمایند.»
ام‌البنین
۳
. یاد مرگ جز تکه کلام هایش بود. کسی که احوالش را می‌پرسید می‌گفت: «خدا را شکر. هنوز زنده‌ام.» دعایش برای همه همین شکلی بود. «ان شا الله زنده باشیم و حکومت آقا را درک کنیم.»
ام‌البنین
۳
خال هندوی تو صد رخنه در ایمانم کرد ابرویت شق قمر کرد و مسلمانم کرد برادرم با خنده می‌پرسید: «من ربط این کار را با این بیت نفهمیدم؟!» سید جواد هم می‌گفت: «من همه کارهایم به اسم امام زمان (عج) متبرک می‌کنم.»
ام‌البنین
۳
وقتی از زندگی خسته می‌شدم می‌گفتم: «ای کاش می‌مُردَم و از این زندگی راحت می‌شدم.» توی چشم‌هام زُل می‌زد و به‌م می‌گفت: «مطمئنی اون طرفت حله که می‌خوای به این زودی بری؟!
ام‌البنین
۳
بعضی برایش درد و دل می‌کردند؛ که خرج‌مان به دخل‌مان نمی‌خورد. با لهجه بانمکش طوری که بخواهد حرف مهمی بزند صدایش را آرام می‌کرد و می‌گفت: «یه کاری بکن که سوراخ روزیت گشاد شه. اگر سوراخ روزیت گشاد شه، دیه برو هر کار مخوای بکن.» طرف هم آهسته می‌گفت: «با چی سوراخ روزی را گشاد کنم؟» می‌گفت: «با نماز اول وقت و به جماعت. با صله رحم. واقعه خواندن بعد نماز عشا هم یادت نره.»
ام‌البنین
۲
از همان اول هم عادت نداشت پیش من دردودل کند.
ام‌البنین
۲
اشاره می‌کرد به سرش، بعد هم انگشت می‌گذاشت روی تُک زبانش. آخر سر هم دست می‌گذاشت روی قلبش. می‌گفت: «اگر این سه با هم خدایی شدند خوب است و گرنه ارزشی ندارند.»
ام‌البنین
۲
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد استاد شهریار
📚☕
۱
«اگر عمرم را از امام زمانم گرفتم پس انتخاب این اسم هم برای دخترم اتفاقی نیست. اینها همه هدیه ایشان هست.»
ام‌البنین
۱
«مرد هر جا می‌رود، هرچه می‌خورد، هر نسیمی به او می‌وزد و هر ستمی بر او وارد می‌گردد، لباسش نیز با اوست و زن نیز همچنین.» این را که خواندم گل از گلم شکفت؛ «لباس بدن و سر را می‌پوشاند، ولی هرگز کسی بر آن نمی‌نشیند و پا بر آن نمی‌گذارد و هرگز نباید زن و شوهر یکدیگر را تحقیر نمایند.»
ام‌البنین
۰
«لباس بدن و سر را می‌پوشاند، ولی هرگز کسی بر آن نمی‌نشیند و پا بر آن نمی‌گذارد و هرگز نباید زن و شوهر یکدیگر را تحقیر نمایند.
zok
۰
«مرد هر جا می‌رود، هرچه می‌خورد، هر نسیمی به او می‌وزد و هر ستمی بر او وارد می‌گردد، لباسش نیز با اوست و زن نیز همچنین.»
zok
۰
بعضی برایش درد و دل می‌کردند؛ که خرج‌مان به دخل‌مان نمی‌خورد. با لهجه بانمکش طوری که بخواهد حرف مهمی بزند صدایش را آرام می‌کرد و می‌گفت: «یه کاری بکن که سوراخ روزیت گشاد شه. اگر سوراخ روزیت گشاد شه، دیه برو هر کار مخوای بکن.» طرف هم آهسته می‌گفت: «با چی سوراخ روزی را گشاد کنم؟» می‌گفت: «با نماز اول وقت و به جماعت. با صله رحم. واقعه خواندن بعد نماز عشا هم یادت نره.»
zok
۰
یکی وقت‌هایی شوخی‌اش می‌گرفت. تا یکی تازه از راه می‌رسید خیلی جدی می‌گفت: «می‌آیی برویم؟» طرف با تعجب می‌پرسید: «کجا؟!» سید جواد هم همانجا خط لبانش به خنده باز می‌شد و می‌گفت: «توی فکر!»
zok
۰
دل نازک شده بودم. تا آخ گفتنش را می‌شنیدم، بند دلم پاره می‌شد. فکر می‌کردم دوباره قرار است تکرار عمل‌های قبلی را به چشم ببینیم. اما وقتی نگاه نَمکینش را می‌دیدم، شستم خبردار می‌شد دوباره بند کفشش درد می‌کند. می‌گفت: «نمی‌دانم چرا اینقدر بند کفشم درد می‌کند؟! آخ بند کفشم.» پوشیدن کفش‌های بنددار اذیتش می‌کرد.
zok
۰
از مشهد اولین چیزی که می‌خرید عطر بود. هم برای خودش و هم سوغاتی برای بقیه. به مغازه‌دارها می‌گفت: «حاج آقا گل یاس اصلت رو بده؟» وقتی شیشه عطر را می‌دادند دستش، ابروهایش را توی هم می‌کشید: «این که اصل نیست!» مغازه دار اگر اهل دل بود می‌گفت: «حاج آقا اون گل یاس بهشتیه. تو این دنیا پیدا نِمِره.»
zok
۰