ترنم در حالیکه سعی میکرد با طراوت جوانی و زیبایی لبخند ملیحش، هنوز هم مانند آن اوایل از کیان دلبری کند، در اتاق خواب را پشت سرش بست و به کیان گفت: "عزیزم چند روزه بدجوری تو خودتی؟ چیزی شده؟ "
کیان لبخندی تصنعی روی لبش نشاند و در حالیکه سعی میکرد بر خلاف واقعیت و آنچه که در دلش میگذشت، پیش همسرش ترنم، خودش را همچنان مشتاق و علاقهمند جلوه دهد با تن صدایی که فقط مخصوص خودش بود و بس، یعنی از همان مدل صداهایی که میتوانست دل خیلی از دخترها را ببرد، گفت: "عزیزم! این چه حرفیه که میزنی؟ مگه من تا به حال چیزیو ازت پنهون کردم؟ اصلا تو به من بگو که من... "، کیان در همین لحظه جملهاش را قطع کرد، قیافهی حق به جانب و مظلومی به خودش گرفت، با دستش طوری به خودش اشاره کرد که موکد جملهاش باشد و بعد ادامه داد: "من اصلا میتونم که چیزیو از تنها ملکهی قلبم پنهون کنم؟!"