از بچگی رویای جالبی داشت که روزی برای یک هفته هم شده تنهایی به شمال برود و بدون هیچ دردسری با خودش خلوت کند و ببیند زندگی بدون پدر و مادر چه شکلی است، یا این که ببیند بقیه آدم بزرگها بدون پدر و مادر با او چه برخوردی میکنند. انگار تازه الان بعد از سالها وقتش شده بود که رویایش را عملی کند. یک راست به سمت ترمینال رفت و بلیط خرید. در راه لحظهای به این که کجا میرود و آن جا چه کار باید بکند فکر نکرد، فقط غرق در اندیشه گذشته و اتفاقاتی بود که در این ماههای اخیر به چشم دیده بود. بدون اغراق تمام طول مسیر بغض کرده بود، پاهایش را مدام تکان میداد و با دستمال کاغذی مچاله شدهای عرقهای پیشانی اش را پاک میکرد و هر از چند گاهی سرش را تکان میداد و آهی میکشید. هر لحظه به این فکر میکرد که چگونه کارش به این جا کشید.