روزی حاکم شهر به مردم دستور داد، مشکلاتی که با آن ها دست و پنجه نرم می کنند را روی کاغذ بنویسند و همهٔ آن ها را در سبد بزرگی که در میدان بزرگ شهر است بیندازند. کوهی از کاغذها جمع شد و حاکم از آنان خواست که به سراغ نوشته ها بروند و هر کس هر برگه ای را که دوست داشت بر دارد تا از آن به بعد فقط آن مشکل را داشته باشد.
بعد از آن در عین ناباوری هر کس فقط حاضر شد برگهٔ خودش را بردارد.