این چیزی نیست مگر غلبه نوسوفسطاییگری پسامدرن که یادآور سخن گورگیاس است که روزی عنوان کرده بود: «جهانی بیرون از من وجود ندارد. اگر وجود داشته باشد، قابل ادراک نیست. اگر قابل ادراک باشد، این ادراک قابل انتقال نیست.»
آنچه در قرن بیستم (و بهخصوص در نیمه دوم آن) و در دو دهه اخیر سده بیست و یکم در تفکر مدرن مشاهده میکنیم، ظهور انحای گوناگون تفکرستیزی و حقیقتگریزی است که از عمق بحران انحطاطیای که غرب جدید بدان مبتلاست حکایت میکند و با اینچنین بحران ژرف فراگیری و با این حد از تفکرستیزی سرانجامی جز ویرانی و انقراض کامل برای این عالم نمیتوان انتظار داشت. شاید تا دو سه قرن دیگر (و حتی زودتر؟)