مامانفاطمه پیش از همه خبر شهادتت را از زبان داییمحمدعلی میشنود.
میشنود و تا صبح بیصدا میگرید و در دل ضجه میزند. میگرید و تا صبح نماز میخواند و قرآن. سختترین شب زندگیاش وقتی با طلوع خورشید پیوند میخورد، باید از تو دل بِبُرد، از تو، پارهای از جگرش، قسمتی از قلبش. اما دلبریدن مگر به این راحتی میشود؟ یک کلمه گفت و تمام؟ کسی چه میداند آن شب به مامانفاطمه چه گذشته. گریهها و نالههایش را خودش بارها گفته، اما کسی چه میداند چقدر اشک ریخته و ضجه زده؟ چندبار در خیالش تو را در آغوش گرفته و بوسیده، چندبار زیر گلویت را بوییده و قربانصدقهٔ قامت مردانهات رفته. چقدر با تو درددل کرده. چندبار خواسته که خوابش را باور نکند اما با اطمینانی که به برادر شهیدش داشت چه باید میکرد؟