جملات زیبا از متن کتاب مگر چشم تو دریاست | طاقچه
تصویر جلد کتاب مگر چشم تو دریاست
off
٪۴۰

کتاب مگر چشم تو دریاست

روایت مادر شهیدان؛ محمد، عبدالحمید، رضا و نصرالله جنیدی

۴.۶(از ۳۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
جواد کلاته عربی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۱۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
می‌گفتند وقتی ایشان از زیارت امام رضا (ع) برمی‌گشته، به اینجا و حرم پسر موسی‌ابن‌جعفر رسیده که آن زمان، به جز یک ساختمان کوچک و گِلی، چیز دیگری نداشته است؛ و روستایی آن طرف‌تر، به نام سناردک. یعنی اصلِ پیشوا، حرم پسر موسی‌ابن‌جعفر بوده و همین روستا
آر-طاقچه
۶
به‌خاطر همین، به جنیدی‌ها خاندان مشایخ هم می‌گویند. رضاخان که با قطار از اینجا رد می‌شد، اسمش را عوض کرد و گذاشت پیشوا. تا پیش از آن، اسم همین امامزاده روی شهر بود؛ امامزاده جعفر.
آر-طاقچه
۶
خداوند به مادر حال عجیبی داده است. اگر بشود ناخن را از گوشت دست جدا کرد، می‌شود مادر رااز فرزندش جدا کرد. هیچ مادری نمی‌تواند ببیند بچه‌اش حتی در خواب یک آه بکشد. با خودش می‌گوید حتماً دارد خواب بدی می‌بیند. سریع بیدارشمی‌کند. فقط خداست که می‌تواند محبت بین مادر و فرزند را بفهمد. همانطوری که امام حسین (ع) دست ولایتی‌اش را روی قلب حضرت زینب (س) گذاشت، با خودم می‌گویم خدا خودش دستش را روی قلب مادر شهدا گذاشته است. شک ندارم. هیچ شکی ندارم. وگرنه چطور می‌شد با این همه مصیبت هنوز هم زنده ماند و توی این دنیا راه رفت!
Book lover 19
۶
روی یک فرشی نشسته بودیم که پرزهایش رفته بود. مادرم یک مقدار روی این فرش ناراحت بود و هی جابه‌جا می‌شد. خانمِ آقا فهمید. گفت این فرشِ جهیزیهٔ من است و سر صحبت باز شد. گفت: «من دختر یکی از تجّار فرش‌فروش مشهد هستم. اما از زمانی که آقا رو گرفتند و تبعید کردند، همهٔ وسایل زندگیمان را رد کردیم و رفت. این فرش هم مال همان وقت‌ها است که هنوز زیرپایمان مانده.»
saqqa
۵
یک روز به پدرش گفت: «آقاجان شما می‌تونید این آقایانی که توی حج و زیارت هستند رو ببینید؟ من خیلی دلم می‌خواد مکه بروم.» ـ حیف نیست آدم به کسی رو بزنه که اسم من را بنویسید مکه؟ من به تو یه چیزی یاد می‌دم که نیازی نباشه به کسی رو بندازی. شما یک سال این کاریکه من می‌گم رو انجام بده، مطمئن باش مشرف می‌شی. ـ چیکار کنم آقاجون؟ ـ یک سال سورهٔ «عم یتساعلون» رو ترک نکن. صبح به صبح بخون. نمی‌دانم دو ماه یا سه ماه این سوره را خواند. خدا تمام کارهایش را جور کرد و همان سال مشرف شد حج تمتع. سال ۶۶ بود. همان سال کشتار خونین مکه.
saqqa
۳
خیلی کارها را خودش انجام می‌داد. بد می‌دانستند چیزی از بیرون بخرند. عار می‌دانستند. تا بود، هنر و همت زنِ خانه بود که زندگی را می‌چرخاند.
آر-طاقچه
۳
اگر یک لیوان آب خوردی، بگو خدایا این لیوان آب را می‌خورم که جان داشته باشم در راه تو نفس بکشم و برای تو کار کنم.
parimah
۲
حاج‌آقا طرفدار سرسخت خانم‌ها بود. می‌گفت در طول تاریخ به زن‌ها ظلم شده است. وقتی انقلاب شد، به من می‌گفت: «قدر خودتون رو بدونید. شما میتونید توی این انقلاب شخصیت خودتون رو پیدا کنید.» چون برای زن‌ها سخنرانی می‌کردم، بهم می‌گفت این حرف‌ها را به خانم‌ها برسان.
saqqa
۱
ـ عراق پاتک کرده بود و خط ریخته بود. چندتا از تانک‌های دشمن داشتند به سمت ما پیشروی می‌کردند. وقتی تانک‌ها به سی چهل متری ما رسیدند، همه شروع کردیم به عقب‌نشینی. یه دونه وانت داشت برمی‌گشت عقب.‌ هر کسی هم که می‌توانست، می‌پرید توی این ماشین. اما دیدم نصرالله داره دنبال گلولهٔ آر.پی.جی می‌گرده. بهش گفتم داری چیکار می‌کنی! مگه نمی‌بینی همه دارن برمی‌گردن؟! گفت زرهِ حضرت علی پشت نداشت و دیگر جوابم را نداد. بعدش گلولهٔ آر.پی.جی رو جا زد و رفت کنار دیوار مدرسه. وقتی آر.پی.جی را زد، نمی‌دونم تانک بهش شلیک کرد یا گلولهٔ توپ یا خمپاره بود که خورد کنارش. گرد و خاک بلند شد و دیوار مدرسه ریخت پایین. من ندیدم، اما بچه‌ها می‌گفتند ترکش به‌صورتش خورده بود.
saqqa
۱
خانمی صد متر زمین وقف کرد و با کمک‌های مردمی، سه طبقه ساختمان تویش درآوردیم. حاج‌آقا اسمش را گذاشت مدرسهٔ علمیهٔ فاطمیه. در مناسبت‌ها و ایام‌الله از طلاب خارجی قم دعوت می‌کردیم برای سخنرانی داشتیم و تبلیغ در شهرستان‌ها. این طلاب خارجی که بیشترشان هم از اروپا بودند به من می‌گفتند: «چرا توی حسینه‌ها سخنرانی می‌کنی؟ بلندگو دستت بگیر برو توی پارک‌ها.»
saqqa
۱
«شکست عهد منوگفت هرچه بودگذشت، به گریه گفتمش آری ولی چه زودگذشت. بهاربود وتو بودی وعشق بود وامید، بهاررفتو تو رفتی وهرچه بودگذشت.»
هانی
۰
وقتی رسیدیم به خیابان طالقانی، دیدم سیل جمعیت است که دارد می‌رود. خیلی شلوغ بود. همانجا از وانت پیاده شدیم. دو سه دقیقه همراه جمعیت رفتیم؛ اما یک‌هو دیدم عکس‌های امام پایین آمد، عکس‌های بنی‌صدر رفت بالا و چادر زن‌ها افتاد روی زمین. وقتی فهمیدم چه خبر است که دیگر دیر شده بود. جوی خیابان طالقانی عریض است. دیدم جوانی را انداختند توی این جوی و چند نفری با چوب دارند او را می‌زنند. تمام لباس‌های جوان پاره شده بود و خون از سر و صورتش می‌ریخت زمین. بزن‌بزن شروع شد. چادری که سرم بود،‌ داد می‌زد طرف‌دار چه کسی هستم.
leila
۰
شکست عهد منوگفت هرچه بودگذشت، به گریه گفتمش آری ولی چه زودگذشت. بهاربود وتو بودی وعشق بود وامید، بهاررفتو تو رفتی وهرچه بودگذشت
اناربانو
۰