ولی نگاهم افتاد به فرش و پایین مچ و پای لعیا که توی شلوار و جوراب بود، ولی از چادر بیرون مانده بود. با دمپایی چرمین قهوهای روشنی که قشنگ بود انصافاً، و پایی که توی جوراب روشن پنهان شده بود، ولی همینطوری از این فاصله و پشت این پوشش هم میشد فهمید درخشان است و دلربا؛ مثل دستهایش، مثل روی ماهش، درخشان، زیبا، قرص قمر.