جملات زیبا از متن کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه) | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)

کتاب کتیبه‌ی ژنرال (جلد۲: قمحانه)

۵.۰(از ۱ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
اکبر صحرایی

قیمت:

۲۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy
ـ حلال‌زاده، اسمش رو آوردیم، پیداش شد. ـ کدوم حلال‌زاده!؟ ـ سوریه! هر که دارد هوس کرب‌وبلا، بسم الله. بخونم اطلاعیه رو براتون: «برادرانی که مایلند... به سفر زیارتی حضرت زینب بروند، برای اطلاعات تکمیلی و وام به سازمان بازنشستگی... مراجعه کنند.» غَش‌غَش خندید. ـ حالا که سَر می‌برن، وام زیارتی می‌خوان بدن. شانهٔ راننده را فشار دادم. ـ آقوی دین‌پرست، یه جای دل‌واز دیدی، وُیسو چای بخوریم. حمیدی، فلاکس نقره‌ای کف آیس را بالا آورد. ـ اینم چای. ـ هنرمندا معمولاً سیگاری هستن حمیدی. ـ من جوی سیگار، چای می‌کشم.
میثم
۲
دایی برگشت و خطاب به من گفت: «سیمن دانشور، تو رمان سووشون عمیق چشمه‌ای از قحطی مردم شیراز و استعمار انگلیس رو به تصویر کشیده.»
میثم
۱
ـ مشت رجب چی؟ با این سن و سالش! ـ بیشتر از ما شوق داشت. اسمش که بین اون همه داوطلب درآمد، بره و بزاش رو فروخت، چک چند ماهه گرفت تا چیزی سر راهش نباشه. دو تا زن هم داره! ـ جدی کاکو؟ ـ همه رو هم تشویق می‌کنه به دو زن گرفتن. ـ با دو زنی، مشکلی براش پیش میاد کاکو؟ ـ خداییش جوری با زناش برخورد کرده که همه باید یک دورهٔ زن‌داری ازش یاد بگیرن. زنا مثل خواهر با هم زندگی می‌کنن تو یه خونه.
میثم
۰
راه افتادیم و رفتیم طبقهٔ دوم مرغداری، توی اتاق‌های سیمانی، دسته‌دسته بچه‌ها یا دراز کشیده یا خوابیده بودند. وارد اتاق مهاجر شدیم. حسین، سیروس، مظاهری و کلوانی پهلوی او نشسته بودند و سیروس نحوهٔ دور زدن مسلحین را شرح می‌داد. حلب ۱۷ کیلویی دودزدهٔ سیاهی مقابلشان بود و توی حلب، هیزم و حبهٔ زغال سرخ بود و شعله‌های نارنجی سرخ از سوراخ‌های بغل حلب بیرون می‌زد. بو و طعم چای دودزدهٔ کِتری روی آتش نشئه‌ام کرد. به نوبت، با کتری چای توی لیوان شیشه‌ای می‌ریختند و با شکر شیرینش می‌کردند و هورت‌هورت بالا می‌کشیدند. نشستم و بدون تعارف چای ریختم و دو لیوان پشت سرهم خوردم. جوری چسبید که منِ چای‌خور حرفه‌ای، تا به امروز چایی با این طمع نخورده بودم.
میثم
۰
ـ داعش و النصره لعنت‌الله، شهرک اسلمای لاذقیه رو تصرف کردن. غیر از بریدن سر مردان علوی شهر، نوک سینهٔ زنان رو هم می‌بریدن و تسبیح درست می‌کردن. تنم منجمد شد و عرق سرد نشست بر پیشانی‌ام. خدایا انواع کشتار و شکنجهٔ زن و مردان مذهب و فرق دیگر اسلام را به دست حکام بنی‌امیه، بنی‌عباس، امپراتوری عثمانی و حکومت آل‌سعود در طول تاریخ خوانده بودم؛ اما این نوع جنایت پست و ناجوانمردانه در حق زنان را اولین مرتبه می‌شنیدم.
میثم
۰
پیشانی خشنود روی لبهٔ نونی‌شکل سنگر افتاده بود و خون سُرخ شفاف سرش وارد ریش یک‌دستْ نقره‌ای‌اش می‌شد و از چانه، چک‌وچک می‌چکید روی خاک. دو قدم دورتر، عبودی پلک‌باز، دل‌به‌هوا افتاده، از دو سه سوراخ میان سینه‌اش، قلپ‌قلپ خون بیرون می‌زد. آنی رعشه افتاد توی تنش و بی‌حرکت ماند. بین تیراندازی مسلحین، امینی توی بی‌سیم، یک‌ریز با صدای گرفته‌اش درخواست مهمات می‌کرد.
میثم
۰
ـ ابوامین، ابوامین... ابوباقر. گوشی را برداشت. ـ ابوباقر به گوشم. ـ ابوامین. عملیات فریب جناح چپ مورک متوقف شده. همهٔ قوای مسلحین داره متمرکز می‌شه روی شما. بکشین عقب تا دیر نشده. سردار اسکندری و اون عکاس رو هم بفرستین عقب. دستور صریحه! یه ایرانی به چنگشون بیفته، مکافاته. مفهومه؟ سُست و مأیوس گفت: «مفهومه.» گوشی پی‌آرسی را گذاشت و بی‌سیم تلفنی را برداشت و با سیدداوود تماس گرفت. ـ سید، باید زودتر برگردیم عقب. ـ دارم میام سمت شما. آماده باشین!
میثم
۰