جملات زیبا از متن کتاب کتیبه‌ی ژنرال | طاقچه
تصویر جلد کتاب کتیبه‌ی ژنرال

کتاب کتیبه‌ی ژنرال

جلد اول: قصرالدشت

۵.۰(از ۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۳۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
«سر نَنَهد چرخ تو را، تا که تو بی سر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری
زهرا جاویدی
۳
«سر نَنَهد چرخ تو را، تا که تو بی سر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری»
زهرا جاویدی
۱
به قصد وضو بلند شدم. توی فضای نیم‌تاریک شبستان، باید از بین بچه‌های درازکشیده قدم برمی‌داشتم. آخ و اوخ یکی هوا رفت: «چشم نداری؟!» ـ دارم. اونم چارتاشو! ـ با چارتا هم نمی‌بینی برادر؟ ـ رسد آدمی به جایی که به‌جز خدا نبیند.
زهرا جاویدی
۱
پیامبری با اصحاب از بیابانی می‌گذشتند. رو کرد به یارانش و گفت: در این بیابان هر کس دلش خواست یک مشت شن برداره و تا آخر سفر توی مشت نگه داره، اما بدونید آخر سفر چه اونایی که شن برداشته و اونایی که برنداشته‌ان، پشیمون می‌شن. آخر سفر، اونایی که شن برداشته بودن، وقتی مشت خود رو باز کردن، توی مشتشون جواهر بود. بنابراین پشیمون شدن که چرا بیشتر برنداشتن. اونایی هم که برنداشته بودن، پشیمون‌تر! این حال و روز ما و دنیاس.
زهرا جاویدی
۰
اولاً، مشتی آن است که چوب چُپقش نقره بُود! توتونش برگ گُل و نصف کُمش، گُشنه بُود! دوماً، واسهٔ چی؟
زهرا جاویدی
۰
«ماییم که بار تاریخ را بردوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم. خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوعِ خورشید عدالت بر آسمانِ تقدیر نشسته است. اینان دریادلان صف‌شکنی هستند که دل شیطان را از رعب و وحشت می‌لرزانند و در برابر قوهٔ الهی آنان هیچ قدرتی یارای ایستایی ندارد.»
زهرا جاویدی
۰
سر شب، زنگ خانه را زدم. اعظم غافلگیر شد. ـ خودتی عبدالله؟ ـ نه تصدقت بشم، روحمه. ـ سر و وضعت! از زیر خاک بیرونت کشیدن؟ وارد خانه شدم. داخل حمام شدم و دوش آب را باز کردم. آب شُل و دوده راه افتاد کف حمام. بیرون آمدم. اعظم گفت: «حالا شناختمت.» شروع کردم نماز خواندن. اعظم اقتدا کرد به من. سلام دادم. گفتم: «نمازت گردن خودت.» اعظم جوابم را با جملهٔ معروف شهید دستغیب داد: «حاضرم هفتاد سال عبادتم را عوض کنم با دو رکعت نماز رزمنده‌ای که در جبهه با لباس خونی و کثیف خوانده. بدانید اگر عوض کرد، رزمنده ضرر کرده.» بوی خورشت بادمجان آمد. گفتم: «منم حاضرم، عبادات تو جبهه رو با یه دست خورشت بادمجون اعظم‌خانم عوض کنم.»
میثم
۰
حرف آخر و آب پاکی را آقارحیم ریخت روی دستمان: - داریم با دنیای استکبار می‌جنگیم. آن هم دست خالی. برید با توکل به خدا، هر کاری ازتون بَرمیاد انجام بدید. چه شکست بخوریم چه پیروز بشیم، به قول امام‌خمینی ما مأمور به تکلیفیم.
میثم
۰
توی خواندن، توصیهٔ دایی توی گوشم بود: «عبدالله، کتاب خوندی، خلاصه‌برداری کن. خوندن با نوشتن تکمیل می‌شه دایی...»
mh.mirvakili
۰