اینجا مثل کربلاست. به میدان میروی تا شهید شوی. انگار انسان در همان لحظهٔ واپسین شکفته میشود. یک جور رهایی بود؛ پریدن از قفس تن؛ سبکبال، کنده شدن از زمین، بدون نگرانی، بدون ذرهای ترس. توی دلم نگفتم: نه، بمانم و فردا بیشتر تاثیرگذار باشم؛ بمانم شاید جای دیگری بیشتر به درد بخورم؛ نه! باید بروم؛ مرا خواستهاند.