ددَ ساکش را باز کرد. با دخترعموها و خواهرها روبهرویش ردیف نشسته بودیم. پسرها هم کنارش بودند. شباب دستش را روی پای ددَ گذاشته بود. اشفاق دست زیر چانه، کنارش نشسته بود. اقتدار از ارباب آویزان شده بود.
ددَ اول چند پارچهٔ سیاه درآورد.
- اینها چادرهای ایرانی هستن. با گُلتکرههای شما فرق دارن؛ ولی وقتی خانمهای ایرانی سر میکنن، حجابشون خیلی خوب میشه.
آمنه جلو دوید و یکی را روی سرش انداخت. تا آمد از جایش بلند شود، چادر سُر خورد و روی زمین افتاد. همه خندیدیم. اَمی چادر مشکی را سمت خودش کشید و مشغول تا کردنش شد:
- حالا وقتی سر کنین، آروم آروم یاد میگیرین.