جملات زیبا از متن کتاب نجمه پلاره | طاقچه
تصویر جلد کتاب نجمه پلاره

کتاب نجمه پلاره

زندگی‌نامه داستانی رزمنده شیـردل لشکر زینبیون؛شهید سید افتخار حسین

۵.۰(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
دوستان! نهضت امام حسین، فقط جنگیدن نیست. جهاد، فقط فدا کردن جان نیست؛ بلکه جهاد، مبارزه با نفسه. به اعمال واجب اکتفا نکنین، اونها وظیفه‌ان. اهل نماز و روزه مستحبی باشین.
عاطفه سادات
۴
نهضت امام حسین، فقط جنگیدن نیست. جهاد، فقط فدا کردن جان نیست؛ بلکه جهاد، مبارزه با نفسه. به اعمال واجب اکتفا نکنین، اونها وظیفه‌ان. اهل نماز و روزه مستحبی باشین.
mh.mirvakili
۲
ددَ ساکش را باز کرد. با دخترعموها و خواهرها روبه‌رویش ردیف نشسته بودیم. پسرها هم کنارش بودند. شباب دستش را روی پای ددَ گذاشته بود. اشفاق دست زیر چانه، کنارش نشسته بود. اقتدار از ارباب آویزان شده بود. ددَ اول چند پارچهٔ سیاه درآورد. - اینها چادرهای ایرانی هستن. با گُل‌تکره‌های شما فرق دارن؛ ولی وقتی خانم‌های ایرانی سر می‌کنن، حجابشون خیلی خوب می‌شه. آمنه جلو دوید و یکی را روی سرش انداخت. تا آمد از جایش بلند شود، چادر سُر خورد و روی زمین افتاد. همه خندیدیم. اَمی چادر مشکی را سمت خودش کشید و مشغول تا کردنش شد: - حالا وقتی سر کنین، آروم آروم یاد می‌گیرین.
عاطفه سادات
۱
ایران خیلی امن و آرومه. هیچ خطری نیست. حتی وقتی برای مناسبتی، راهپیمایی یا عزاداری دارن، با خیال راحت جمع می‌شن. مثلا برای شهادت حضرت زهرا (س) مراسم‌های باشکوه و گسترده می‌گیرن. کاش ما هم اینجا دهه فاطمیه می‌داشتیم... من هم توی این مراسم‌ها شرکت کردم، هم یه بار رفتم راهپیمایی ۲۲ بهمن. می‌دونید، اونجا مردای خانواده راحت دست زن و بچه رو می‌گیرن می‌رن گردش و مسافرت. پارک و جاهای مختلف. فرهنگ جالبی دارن. نمی‌دونین چقدر هوس کردم بتونیم مثل ایرانی‌ها با همدیگه دسته‌جمعی بریم مسافرت. حتی ایرانی‌ها یه روزی توی تقویم دارن که همهٔ مردم باهم می‌رن گردش و تفریح. ولی نمی‌دونم چه روزیه که انقدر خاصه!
عاطفه سادات
۱
روز قدس امن نیست و ما همه این را می‌دانیم. سال‌هاست وهابی‌ها، بالای کوه‌ها برایمان دسیسه می‌چیدند. فیلم‌ها و ویدیوهای مراسم با شکوه روز قدس پاراچنار که پخش می‌شد، تا یکی دوماه بعد، وهابی‌ها به تلافی دست به ترور می‌زدند و انفجارهای گاه و بی‌گاه، بین جمعیت اتفاق می‌افتاد. انگار می‌خواستند انتقام راهپیمایی را از مردم بی‌گناه بگیرند.
hosseini mehr 1401
۱
روزهای کودکی من،‌ پر از نیکه و انیا است. حالا که فکر می‌کنم، روزهای خوبی را با خودشان بردند. ددَ با چنگ و دندان می‌خواست هر طور شده این روزها را برایمان نگه دارد؛ ولی روزگار تصمیم دیگری داشت.
hosseini mehr 1401
۱
بعد از بازی، ددَ تکه‌های هیزم را کنار تنور اَمی می‌چیند و آرام می‌گوید: «مریم خانم بفرمایید!» و اَمی شبیه دخترهای جوان، گونه سرخ می‌کند و جواب می‌دهد: - دستت درد نکنه نجمه پِلاره! من و دخترعموها در گوش هم پچ‌پچ‌های دخترانه می‌کنیم. اَمی آتش کوچکی به دل تنور می‌اندازد تا گرم شود. اَمی، ددَ را «نجمه پلاره» صدا می‌کند. وقتی صدای نجیبش را می‌شنویم، ریزریز می‌خندیم. به اَمی می‌گویم: «وقتی من به دنیا نیومده بودم، ددَ رو چی صدا می‌کردین؟!»
hosseini mehr 1401
۱
انیا از حیای دخترانه‌ام خوشحال بود. وقتی مهمون‌های سخاوتمند می‌رفتن، چمدان‌ها رو باز می‌کردم و کلی با هدیه‌هاشون ذوق می‌کردم. پر بود از النگو و کیف و کفش و لوازم آرایش و... .
hosseini mehr 1401
۱
گنبد طلایی شاه‌عبدالعظیم،‌ زیر نور عصرگاهی می‌درخشید. حرم‌ها هرکجای دنیا که باشند، حسی دلچسب و صفایی مشترک دارند. - اینجا چقدر باصفاست لالاددَ! بی‌خود نیست بچه‌ها تو خونه می‌گن ددَ هر وقت شبانه‌روز زنگ بزنه، حتماً رفته شاه‌عبدالعظیم!
hosseini mehr 1401
۱
گنبد طلایی شاه‌عبدالعظیم،‌ زیر نور عصرگاهی می‌درخشید. حرم‌ها هرکجای دنیا که باشند، حسی دلچسب و صفایی مشترک دارند. - اینجا چقدر باصفاست لالاددَ! بی‌خود نیست بچه‌ها تو خونه می‌گن ددَ هر وقت شبانه‌روز زنگ بزنه، حتماً رفته شاه‌عبدالعظیم!
hosseini mehr 1401
۱
سیدافتخار با هیجان از همه‌جا خاطره‌ای می‌گفت و گاهی هردوشان را پرتاب می‌کرد سمت خاطرات روستا. نگاهشان که به درخت‌های بلند چنار در خیابان ولی‌عصر افتاد، انگار زمزمهٔ باد بین درختان پاراچنار در گوششان پیچید. صدای مرغ میناهای بازیگوش روی شاخه‌ها، بوی ادویه‌های تند محلی و نان‌های خانگی برشته. با برادرها در باغ پشت خانه آتش می‌سوزاندند و از درخت‌های گلابی و زردآلو و گردو بالا می‌رفتند. درخت‌های گردوی باغ قلق خاصی داشت و سیدافتخار چم و خمش را خوب بلد بود. فصل برداشت که می‌شد، یوسف‌لالا پدرشان، فقط به گردو تکاندن پسر بزرگش اطمینان داشت. او را با چوب بلندی بالای درخت می‌فرستاد و بقیه زیر درخت، گردو جمع می‌کردند.
hosseini mehr 1401
۱
بوی خون و غبار و آتش خوابید. عطر باغ‌های زیتون در فضا پیچید و کام همه را معطر کرد. زیتون‌های سبز و غبارآلود، مثل کودکان غم‌دیده به خود تکانی می‌دادند و جان می‌گرفتند. رزمنده‌ها دست‌هایشان را زیر باران می‌گرفتند. صورتشان را رو به آسمان گرفته بودند. بعضی‌ها اشک‌های مردانۀ‌شان را با قطرات باران یکی می‌کردند و می‌باریدند.
hosseini mehr 1401
۱
ددَ فیلم‌های دفاع مقدس را خیلی دوست داشت. هربار که می‌دید، حسرت می‌خورد و می‌گفت: «کاش منم اون سال‌ها بودم و کنار ایرانی‌ها با بعثی‌ها می‌جنگیدم...»
عباسی
۱
سیدضامن‌حسین، قابلمه یَخنی را با دو دست گرفته بود و در نیمه‌باز را با بازویش گشود. با دامن جامه‌اش قابلمه گرم را گرفته بود و با خنده وارد اتاق شد. پشت سرش سادات پاراچناری، یکی‌یکی وارد می‌شدند. دور سیدافتخار حلقه‌وار نشستند. سادات پاراچنار در مقر شیخ‌نجار هم برای خودشان یک دراوی کوچک داشتند؛ محله پرنعمت و شادِ سید نشین... سیدافتخار مثل همیشه بلند شد و کتری را آب کرد و روی آتش گذاشت. وقتی می‌خواست برای چای‌شیر لیوان بیاورد، سیدیاسین دستش را گرفت و گفت: «بنشین لولی، بچه‌ها کارها رو انجام می‌دن.‌» چشم‌هایش را تنگ کرد و کودکانه گفت: «امشب برامون قصه نمی‌گی لولی؟ دلمون برای قصه‌هات تنگ شده!»
hosseini mehr 1401
۰
جمعهٔ این هفته، روز قدس بود. مردهای پاراچنار همگی به راهپیمایی می‌رفتند و به‌خاطر ناامنی‌ها زن و بچه‌ها نمی‌توانستند همراهی‌شان کنند. روز قدس امن نیست و ما همه این را می‌دانیم. سال‌هاست وهابی‌ها، بالای کوه‌ها برایمان دسیسه می‌چیدند. فیلم‌ها و ویدیوهای مراسم با شکوه روز قدس پاراچنار که پخش می‌شد، تا یکی دوماه بعد، وهابی‌ها به تلافی دست به ترور می‌زدند و انفجارهای گاه و بی‌گاه، بین جمعیت اتفاق می‌افتاد. انگار می‌خواستند انتقام راهپیمایی را از مردم بی‌گناه بگیرند.
عباسی
۰
اَمی می‌گفت: «سیدافتخار شبیه نوکری جلوی اربابش، نزد پدر و مادرش می‌نشیند.»
عباسی
۰
با این حال، تمام برنامه‌های روز قدس همیشه برای من جالب و هیجان‌انگیز است. روز قبل از راهپیمایی، عده‌ای مسئول می‌شوند تا خبر را به مردم برسانند. با وانت، روستا به روستا می‌گردند و به سرتاسر پاراچنار ساعت شروع مراسم و برنامه‌ها را اعلام می‌کنند. مردم هم کارشان را خوب بلدند. ساعت ۹ صبح آن جمعهٔ خاص، همه مردان در مرکز شهر پاراچنار جمع می‌شوند و نماز ظهر و عصر را هم آنجا به جماعت می‌خوانند. تظاهرات گاهی تا سه بعد از ظهر طول می‌کشد. مردم با زبان روزه و زیر تیغ آفتاب شعار می‌دهند، پرچم آمریکا و اسرائیل را آتش می‌زنند و سخنرانی گوش می‌کنند.
عباسی
۰
اَمی، ددَ را «نجمه پلاره» صدا می‌کند. وقتی صدای نجیبش را می‌شنویم، ریزریز می‌خندیم. به اَمی می‌گویم: «وقتی من به دنیا نیومده بودم، ددَ رو چی صدا می‌کردین؟!» گوشهٔ روسری را جلوی دهان می‌گیرد و می‌خندد. می‌گوید:‌ «اسمش هیچی بود! اصلاً صداش نمی‌کردم! یه روز وقتی یکی از فامیل‌ها برای مهمونی به خونه‌مون اومده بود، فکر کرد با هم قهریم!»
عباسی
۰
من به رسم قدیم،‌ برای احترام با دست، پاهاشون رو لمس می‌کردم و برمی‌خاستم. پدربزرگتون اما اجازه نداد و گفت: «دخترم، این رسم برای هندوهاست. ما مسلمان و شیعه‌ایم. اگه خواستی، فقط دست بزرگ‌ترها رو به احترام ببوس!»
عباسی
۰
ما شیعیان پاکستان رهبر بزرگی داشتیم به نام «سید عارف الحسینی». ایشان تنها شاگرد پاراچناری امام خمینی رحمه‌الله‌علیه بود و در نجف درس می‌خواند. به کشور که برگشت،‌ با فعالیت‌های گستردهٔ دینی و سیاسی شروع به خدمت کرد. مردم که روحیه انقلابی او را دیدند، دورش جمع شدند و امیدهای زیادی به حضورش بستند.
عباسی
۰
ایران وطن دوم ماست. گاهی پرچم سه رنگش را بالای مزار شهدایمان می‌زنیم. عکس امام و آیت‌الله خامنه‌ای، شهید عارف‌حسینی و سیدحسن نصرالله، در بیشتر خانه‌ها دیده می‌شود.
عباسی
۰
ماهواره‌ای که خریده بود را با خودش آورد. خانهٔ سید افتخار، شد تنها خانهٔ روستا که شبکه‌های فارسیِ کشور همسایه‌مان را دنبال می‌کرد.
عباسی
۰
ددَ اول چند پارچهٔ سیاه درآورد. - اینها چادرهای ایرانی هستن. با گُل‌تکره‌های شما فرق دارن؛ ولی وقتی خانم‌های ایرانی سر می‌کنن، حجابشون خیلی خوب می‌شه.
عباسی
۰
در شب‌های تنهایی کارخانه، برای ائمه شعر می‌گفت.
عباسی
۰
هروقت ددَ زنگ می‌زد، می‌گفت حرم شاه عبدالعظیم علیه‌السلام هستم. می‌گفت هر وعدهٔ نماز،‌ از مهندس اجازه می‌گیرم و برای نماز جماعت به امامزاده می‌روم. اصلاً برای همین کارها ایران را برای کار انتخاب کرده بود. فکر درآمد بیشتر نبود؛ ولی دستش پربرکت و پرسخاوت بود.
عباسی
۰
مثل وقت‌هایی که کارهای دیگران را انجام می‌داد. به جای بقیه نگهبانی می‌داد. از سرما می‌لرزید و پتویش را روی بچه‌ها می‌کشید. گرسنه بود و سهم غذایش را در دهان رزمنده‌های کم‌سن می‌کرد.
عباسی
۰
فرصتی اگر پیدا می‌کرد، جانماز کوچکش را پهن می‌کرد و تسبیح را بین انگشت‌های پینه بسته‌اش می‌چرخاند. انگشت‌های سید را در دستش گرفته بود. جای زخم‌های روزگار، روی دست‌هایش شماره نداشت.
عباسی
۰
ددَ می‌خواست آن سال برای اربعین به کربلا برود. تمام کارهایش را کرده بود. مدارکش را هم آماده کرده بود. خوشحال بودم که می‌خواهد بعد از سال‌ها جنگ و سختی کشیدن، به زیارت امام حسین علیه‌السلام برود. نمی‌دانستم قرار است طور دیگری به آرزویش برسد.
عباسی
۰