جملات زیبا از متن کتاب مسافر آگوست | طاقچه
تصویر جلد کتاب مسافر آگوست
off
٪۴۰

کتاب مسافر آگوست

زندگی‌نامه‌ی داستانی رزمنده‌ی شیردل لشکر زینبیون؛ شهید سید حشمت علی‌شاه

۴.۹(از ۲۲ امتیاز)
نوع کتاب
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۱۵,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شما که این‌قدر دلسوختهٔ محرّم هستی، خوب می‌دانی ما همیشه وسط روضه‌هایمان به عمه زینب می‌گوییم اگر آن روز در کربلا بودیم، نمی‌گذاشتیم مصیبت شام‌غریبان اتفاق بیفتد؛ نمی‌گذاشتیم چادر از سر زن‌ها بکشند و خلخال از پای دخترک‌ها باز کنند؛ نمی‌گذاشتیم کاروان اسرا را در خرابه‌های شام ساکن کنند. امروز که کربلا را کشانده‌اند به کوچه‌های سوریه، امروز که دوباره شام غریبان راه انداخته‌اند و سر پدرها را جلوی چشم دختربچه‌ها می‌گذارند روی سینه‌شان، ما دقیقاً داریم چکار می‌کنیم؟
Rogayyeh
۹
دلم می‌خواست داد بزنم و بگویم کجایید که ببینید برادر من وسط جنگ و کارزار، پول ندارد یک سحری و افطاری ساده جور کند و پانزده تا از روزه‌هایش را بگیرد، آن‌وقت شما می‌گویید اینها برای پول رفته‌اند جنگ؟!
Rogayyeh
۸
اگر فردا همین امام‌زمان بیاید و بگوید «وقتی داشتند حرم عمه‌ام را خراب می‌کردند، شما چه غلطی می‌کردید؟» چه جوابی بدهیم؟ اصلاً جوابی داریم که بدهیم؟ آن‌وقت باید برویم خودمان را گم و گور کنیم از شرمندگی!
Rogayyeh
۷
هر ماجرایی که به حسین علیه‌السلام برسد، قصه‌اش فرق می‌کند.
عاطفه سادات
۶
شب‌ها برای سرپوش گذاشتن روی دردهای آدمی خیلی نعمت‌اند. وقتی خلوت شب را برای بیرون ریختن غم‌هایت انتخاب می‌کنی، انگار دستی جلوی دهان شهر می‌آید تا آن را مجبور کند به احترام غم تو روزهٔ سکوت بگیرد.
عاطفه سادات
۵
«نماز به وقتش فضیلت دارد بابا. از وقتش که بگذرد دیگر چه ارزشی دارد؟»
عاطفه سادات
۴
شما که این‌قدر دلسوختهٔ محرّم هستی، خوب می‌دانی ما همیشه وسط روضه‌هایمان به عمه زینب می‌گوییم اگر آن روز در کربلا بودیم، نمی‌گذاشتیم مصیبت شام‌غریبان اتفاق بیفتد؛ نمی‌گذاشتیم چادر از سر زن‌ها بکشند و خلخال از پای دخترک‌ها باز کنند؛ نمی‌گذاشتیم کاروان اسرا را در خرابه‌های شام ساکن کنند. امروز که کربلا را کشانده‌اند به کوچه‌های سوریه، امروز که دوباره شام غریبان راه انداخته‌اند و سر پدرها را جلوی چشم دختربچه‌ها می‌گذارند روی سینه‌شان، ما دقیقاً داریم چکار می‌کنیم؟
Yadgari
۲
- آبجی رقیهٔ من الان آنجا تنهاست. من اینجا یکی را رفیق بگیرم یا به یکی دست بزنم، یکی هم توی پاکستان به آبجی من دست‌درازی می‌کند.
Yadgari
۱
گویا شب احیا برایش جدی‌تر از یک جوشن‌کبیر خواندن و قرآن به سرِ ساده بود. وقتی می‌گفت: «بِه‌علیٍ... بِه‌علیٍ... بِه‌علی» چشم‌هایش دیگر مرا نمی‌دید. شاید نجف را می‌دید، حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام را می‌دید. چشم‌هایش انگار پر می‌کشید به دیاری دیگر. انگار پرنده‌ای بود که لانه ساختن و یک جا ساکن شدن برایش ممکن نبود.
Yadgari
۱
صدای علی که آمد این طرف خط، باز هم دلم می‌خواست داد بزنم. به اندازهٔ دو ماه بغض فروخورده، ته گلویم سنگینی می‌کرد. دلم می‌خواست بگویم چطور دلت آمد ما را این همه وقت بی‌خبر بگذاری؟ می‌خواستم قربان‌صدقه‌اش بروم و بگویم می‌دانی چقدر دلتنگت شده‌ام؟
Yadgari
۱
چند دقیقه در سکوت گذشت و بعد بی‌اختیار بلند شدم و او را به آغوش کشیدم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد: - خیلی خب داداش... از امروز هر کاری دوست داری انجام بده. هر جا دوست داری برو. هیچکس جلویت را نمی‌گیرد. فی امان‌الله. بعد از آن روز و آن لحظات عجیب، تصمیم گرفتم دیگر جلوی رفتنش را نگیرم. گفتم این بار خودم دست به کار می‌شوم و مقدمات سفرش را آماده می‌کنم. انگار داشتم با دست‌های خودم عباسم را زره می‌پوشاندم و می‌فرستادم برای دفاع از حرم زینبش. این حس و حال را از خودش یاد گرفته بودم. و حالا که داشتم پا به پای او طعم رفتن را می‌چشیدم، تازه می‌فهمیدم بزرگ شدن چه لذت باشکوهی دارد.
Yadgari
۱
باورم نمی‌شد این‌قدر راحت اجازه داده‌ام برود. اما دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد.
Yadgari
۱
غربت شهدای زینبیون داشت دیوانه‌ام می‌کرد. چقدر این بچه‌ها مخلص و افتاده بودند که می‌دانستند بعد از شهادت، کسی نیست تا بالای قبرشان های‌های گریه کند، اما باز هم بدو بدو خودشان را می‌رساندند سوریه و دلاورانه برای دفاع از اعتقادشان می‌جنگیدند.
Yadgari
۱
پدرم وقتِ اذان صبحِ ۲۱ رمضان، برادرم را بغل گرفت و دم گوشش اذان و اقامه گفت؛ و چه کسی می‌توانست این تاریخ عزیز را برای رسیدن فرزندش مبارک نشمارد؟ چشم‌های برادرم که باز شد، اسمش را گذاشتند «حشمت‌علی»
عباسی
۱
بعضی از مردم اینجا رسم دارند سادات را با پسوند شاه صدا می‌زنند؛ و از آن‌جایی که علی هم در خانهٔ سادات به دنیا آمده بود، بعدها به سیدحشمت‌علی‌شاه معروف شد. البته این اسم هیچ‌وقت تمام و کمال سر زبان مردم نمی‌چرخید. همه او را علی خطاب می‌کردند؛ و پدر هم از آن‌جایی که همیشه ساز خودش را می‌زد –به خاطر ارادتی که به حضرت ابوالفضل علیه‌السلام داشت- صدایش می‌زد: عباس‌علی! آدم باورش نمی‌شود، اما تا قبل از اینکه اسم و رسم برادرم سر زبان‌ها بیفتد، هنوز خیلی از اقوام خبر نداشتند حشمت‌علی، همان علیِ خودمان و عباس‌علیِ پدرمان است!
عباسی
۱
اگر نماز صبح می‌خواندیم، پنج روپیه می‌گرفتیم. اگر نمی‌خواندیم، محال بود بگذارند صبحانه بخوریم. اصلاً ماجرای نماز صبح خواندن در خانهٔ ما خودش داستانی داشت.
عباسی
۱
پاکستانی‌ها از پنج سالگی بچه‌هایشان را می‌فرستند مدرسه.
عباسی
۱
آن سال هم مثل سال‌های قبل، باید یک طوری عید رمضان را برای خودمان شیرین می‌کردیم. اما آدم عید فطر را هر جایی جز پاکستان بگذارند، کوفتش می‌شود. آخر عید فطر برای ما، مثل عید نوروز برای ایرانی‌ها می‌ماند. عید فطر ایرانی‌ها هم قشنگ است، اما هیچ وقت به شکوه پاکستان برگزار نمی‌شود. در کشور ما وقتی عید از راه می‌رسد، مردم از فقیر و غنی لباس نو تهیه می‌کنند و انواع فرنی‌ها و شیربرنج‌ها و دسرهای خرمایی را سر سفره می‌گذارند.
عباسی
۱
دخترها رنگ به رنگ از جلویمان رد می‌شدند. سر و وضعشان آن‌قدر خوش‌آب و رنگ بود که هر چقدر هم نگاهت را می‌دزدیدی، باز چشمت به یکی دو نفری می‌افتاد. جمعیت هم زیاد بود و نمی‌شد آدم فقط به سنگفرش زیر پایش چشم بدوزد. دست انداختم گردن علی و به خنده گفتم: - علی هیچ کدام از این‌ها را نپسندیدی؟ نظری نداری؟ خندید و هیچی نگفت. باز گفتم: - یالا دیگر. یک چیزی بگو پسر. ریز ریز خندید و گفت: - چی شده واسه ما روشنفکر شدی؟ آرام دم گوشش گفتم: - بودم! هفته بعد که دیدمت باید حتماً دوست‌دختر گرفته باشی! خندید و سر تکان داد. بعد نفس عمیقی کشید و خنده‌اش را خورد: - آبجی رقیهٔ من الان آنجا تنهاست. من اینجا یکی را رفیق بگیرم یا به یکی دست بزنم، یکی هم توی پاکستان به آبجی من دست‌درازی می‌کند.
عباسی
۱
می‌گفت: «اینجا روبه‌راه‌ام، خوشحالم، اصلاً هیچ‌وقت توی زندگی این‌قدر از بودنم احساس رضایت نکرده بودم.»
عباسی
۱
می‌گفت: «مگر همین را نمی‌خواستی؟ مگر خودت نمی‌گفتی آدم باید برود توی اجتماع بچرخد و ببیند چی به دردش می‌خورد. من احساس کردم اینجا به درد من می‌خورد، اینجا به‌دردبخور هستم.»
عباسی
۱
معلوم شد آن موقع که از من خواسته بود برایش موتور بخرم، می‌خواسته برود تبلیغ. هر روز صبح موتور را برمی‌داشته، می‌رفته مناطق اطراف، با جوان‌ها حرف می‌زده و تشویقشان می‌کرده بیایند برای دفاع از حرم.
عباسی
۱
- می‌روم پیش بی‌بی‌زینب حاضری‌ام را می‌زنم و زود برمی‌گردم.
عباسی
۱
وسط صحن، چند زن و مرد پاکستانی داشتند به زبان پنجابی برای شهیدشان نوحه می‌خواندند. جگرم آتش گرفت. انگار داشتند برای علی من عزاداری می‌کردند. چشم چرخاندم و وقتی علی را صحیح و سالم کنار عقیل دیدم، دلم آرام گرفت. عقیل بعدها برایم تعریف کرد که آن شب علی دست گذاشته روی شانه یکی از نوحه‌خوان‌ها و گفته است اگر بعداً من شهید شدم، هر شب برایم اینجا همین طوری نوحه بخوانید.
عباسی
۱
- این روزها مخصوص گریه برای امام حسین علیه‌السلام است. امروز روز گریه برای علی‌اکبرِ حسین است. علی من جانش را فدای کسانی کرده که خودشان پسرم را به من بخشیده بودند. اگر هزارتا علی دیگر هم داشتم، برایشان قربانی می‌کردم. علی من به فدای علی‌اکبرِ حسین علیه‌السلام!
عباسی
۱
آدم اصلاً نمی‌تواند بعضی از روزهای خوشبختی را خوب درک کند. وقتی می‌روند و تمام می‌شوند، تازه می‌فهمد در چه بهشتی بوده؛ تازه می‌فهمد چه نعمتی از کف‌اش رفته است. وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، هیچ نمی‌فهمم چطور همه چیز این‌قدر سریع گذشت.
Yadgari
۰
- من به نیابت از شما رفتم آنجا. خود بی‌بی اجر این دلتنگی و صبری را که کشیده‌اید، بهتان می‌دهد.
Yadgari
۰
نگاهش کردم. چشم‌هایش پرنده‌تر شده بود. اصلاً انگار در حال و هوای دیگری سیر می‌کرد. جای دیگری بال‌بال می‌زد.
Yadgari
۰
نگاه که می‌کردی، هر مادری داشت برای آخرین بار به صورت و گردن پسرش بوسه می‌زد، اما مادر ما فقط لب‌هایش را چسبانده بود به آن قاب شیشه‌ای و عکس علی را بوسه‌باران می‌کرد. چشم که می‌چرخاندی، هر خواهری پیکر برادرش را بغل گرفته بود و با او وداع می‌کرد. اما خواهرهای من همدیگر را بغل گرفته بودند و با صدای بلند گریه می‌کردند.
Yadgari
۰
ته دلم ذوق کردم از داشتن برادری به این عظمت که تا وقتی زنده بود، هیچ‌کس نمی‌دانست بزرگی‌اش چندتا شهر یا چندتا سرزمین را از مهربانی پر خواهد کرد.
Yadgari
۰