جملات زیبا از متن کتاب راض بابا | طاقچه
تصویر جلد کتاب راض بابا
off
٪۴۰

کتاب راض بابا

خاطرات شهیده راضیه کشاورز

۴.۷(از ۲۷۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
طاهره کوه‌کن
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

۱۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
_ ارزش دختر از طلا هم بیشتره. خدا دختر رو این‌قدر عزیز کرده. اما یه چیز بی‌ارزش مثل بدل رو پرت می‌کنن کنار خیابون و هر کس رد بشه، بهش پا می‌زنه. ولی کسی به طلا پا نمی‌زنه. قایمش می‌کنن تا نگاه بد بهش نیفته.
آر-طاقچه
۷۴
ما با شنیدن این آهنگا خودمون رو از یه سری چیزا محروم می‌کنیم که اگه بدونیم چیه، از غصه دق می‌کنیم... چشمی که حرام رو ببینه، توفیق پیدا نمی‌کنه امام زمانش رو ببینه. گوشی هم که حرام بشنوه، توفیق پیدا نمی‌کنه صدای امام زمانش رو بشنوه.
Hosseini
۶۹
توی ریاضی، عددها بی‌نهایت دارن توی آسمون، فاصله ستاره‌ها بی‌نهایت دارن توی زمین، نامردی‌ها بی‌نهایت دارن ولی... توی دل کوچیک تو، مهربونی بی‌نهایت داره به همون اندازهٔ بی‌نهایت که به من مهر ورزیدی و خودم هم نمی‌تونم بگم، مامان دوستت دارم.
Aysan
۶۷
«مامان, من یه آرزویی دارم... دعا می‌کنین برآورده بشه؟» التماس دعایش، هنگام تحویل سال از یادم نرفته بود. خندان پرسیدم: «دختر من چه آرزویی داره؟» از پنجره آشپزخانه، بیرون را نگاه کرد. _ مامان, دعا کنین بشم جراح قلب و خدا یه مطبی بهم بده که پنجره‌اش رو به کعبه باز شه. با خودم زمزمه کردم: «آخه مگه همچین مطبی هم وجود داره؟!»
s✒
۵۵
«باید مثل حضرت زینب (س) صبور باشیم. اگه به غصه‌های حضرت فکر کنیم، دیگه مشکلاتمون برامون بزرگ نمی‌شه.»
AVA
۴۵
ارزش دختر از طلا هم بیشتره. خدا دختر رو این‌قدر عزیز کرده
آفتاب
۴۴
چادری بودنمان را مسخره می‌کردند،
یا فاطمه زهرا (س)
۴۲
بالاخره بعد از مدتی پاییدنم، آهسته جلو آمد و کنارم روی صندلی نشست. سینه‌اش را صاف کرد و دل به دریا زد. _ خواهر, مگه تو نمی‌خوای راضیه، حسینی باشه؟ با تعجب نگاهم را از در آی‌سی‌یو به سمت فرزاد برگرداندم. _ خب راضیه باید فردای قیامت توی صحرای محشر یه نشونه‌ای داشته باشه که بگه من حسینی‌ام یا نه؟ تعجبم بیشتر شد. _ این جراحتایی که راضیه برداشته، نشونهٔ حسینی بودنشه. می‌تونه روز قیامت مثل حضرت زهرا (س) دستش رو به پهلو بگیره و بگه من حسینی هستم. به کوره‌ای می‌ماندم که هر لحظه شعله‌ورتر می‌شد و حرف فرزاد، مثل آب خنکی بود که آتش کوره را خاموش می‌کرد. باز حرف‌های راضیه را به یادم آورد. «مامان من می‌خوام برم کربلا.»
s✒
۴۱
بسم الله الرحمن الرحیم. راستش من... من یه ساعت قبل اذان صبح از خواب بیدار می‌شم و شروع می‌کنم به درس خوندن. بعد، نمازم رو می‌خونم و آماده می‌شم برای مدرسه اومدن. بعد از مدرسه هم که ساعت دو تعطیل می‌شیم، دو روز در هفته، کلاس زبان می‌رم و سه روز هم کلاس کاراته دارم. جنب‌وجوش بچه‌ها شروع شد. هر کس با نفر جلوییش پچ‌پچ می‌کرد.
باب الجواد
۳۱
«بی تو ای صاحب زمان بی‌قرارم هر زمان/ از غم هجر تو من دل‌خسته‌ام/ همچو مرغی بال و پر بشکسته‌ام.»
Ajool
۲۹
«کاشکی هیچ وقت حضور آقا را ندیده نگیریم و از محضرش غایب نشویم، چرا که غیبت از ماست و حضور او همیشگی است.»
زهرا سادات
۲۵
نگاه آخر راضیه در ذهنم مانده بود. ناگاه پرده اشک، مقابل چشمانم فرو ریخت و حس مادریم را به زبان آوردم. _ من که می‌دونم راضیه شهید شده. صبر کنین منم بیام.
گمنام
۲۱
نگاه نامحرم، نگاه شیطونه. نذار شیطون ببینتت.
🌸خـادمـ الحسین🌸
۲۱
_ راضیه ساکتی؟! تو می‌خوای چه کاره بشی؟ راضیه که در حال بازی کردن با جلد کتابش بود، سرش را بالا آورد. نفس عمیقی کشید و به اطرافش نگاه کرد و بعد دوباره به کتابش چشم دوخت. _ خانم, من... من دوست دارم یکی از یاران امام زمان (عج) بشم. نگاه‌ها روی راضیه ثابت ماند. صداهای آهسته و خنده‌ها را از اطرافم به سختی می‌شنیدم. _ چه خیالاتی! یار امام زمان! اینم شد آرزو؟
فاطمه
۲۰
وقتی آقا اومدن، یه نوری توی صورتشون بود. اصلاً صحبتاشون انگار از خودشون نبود. از یه جا نیرو می‌گرفتن و اون نیرو جز دست یاری امام زمان (عج) چیز دیگه‌ای نیست. اگه کسایی خواستن شایعه‌پراکنی کنن و توی دلتون رو نسبت به ایشون خالی کنن، شما به هیچ عنوان پشتشون رو خالی نکنین.
Marzieh □ soltani
۲۰
می‌گم من دوست ندارم گوش بدم. مسخره‌ام می‌کنن و می‌گن راضیه تو آخوندی! منم حرف دلم رو بهشون زدم و گفتم ما با شنیدن این آهنگا خودمون رو از یه سری چیزا محروم می‌کنیم که اگه بدونیم چیه، از غصه دق می‌کنیم... چشمی که حرام رو ببینه، توفیق پیدا نمی‌کنه امام زمانش رو ببینه. گوشی هم که حرام بشنوه، توفیق پیدا نمی‌کنه صدای امام زمانش رو بشنوه.
Najmeh
۲۰
چشمی که حرام رو ببینه، توفیق پیدا نمی‌کنه امام زمانش رو ببینه. گوشی هم که حرام بشنوه، توفیق پیدا نمی‌کنه صدای امام زمانش رو بشنوه.
sahar
۱۸
شمع شدی شعله شدی سوختی، تا هنرت را به من آموختی.
h.s.y
۱۵
من دوست دارم از لحاظ علمی قوی‌تر بشم. شاید امام زمان (عج) به سربازی قبولم کنه.
مرتضی ش.
۱۲
عشق از کوی وصال برخاست و در زد به دلم آتش جان‌سوز انداخت بر چشم ترم از شب تار خزان کرد مرا بیدار یار کار ما را پیش برد تا لحظه دیدار دار ما کجا و عشق مولامان کجا از سبوی ساقی، نوشیدن کجا مرهم عشقش بریز روی دل زخمم همی تا شوم قربانی و جان دادهٔ راه علی این شعر که با مداد نوشتم رو خودم گفتما!!»
حدیثه مختاری
۱۲
«سحرها همدیگر رو با اس‌ام‌اس برای نماز شب بیدار کنیم. اگه هم خسته بودیم، دو رکعت به نیت نماز شب بخونیم و بعدش بخوابیم. اگه هم دیگه از خستگی توان بلند شدن نداشتیم، چند تا ذکر بگیم و دوباره بخوابیم. توی شرایط عادی هم بعد از نماز تا ساعت شیش، درسای اون روز رو مرور کنیم.»
Hosseini
۱۱
سلام من به یوسف گم‌گشتهٔ دل زهرا (ع) و گل خوشبوی گلستان انتظار... ای دریای بی‌کران! ای آفتاب روشنی‌بخش زندگی من که از تلألؤ چشمانت که همانند خورشید صبح‌دم از درون پنجره‌های دلم عبور می‌کند و دل سیاه و تاریک مرا نورانی می‌کند! تو کلید درِ تنهایی من، من تو را محتاجم. بیا ای انتظار شب‌های بی‌پایان! بیا ای الهه ناز من که من از نبودن تو هیچ و پوچم. بیا و مرا صدا کن. دست‌هایم را بگیر و بلند کن مرا. مرا با خود به دشت پر گل اقاقیا ببر. بیا و قدم‌های مبارکت را به روی چشمانم گذار. صدایم کن و زمزمهٔ دلنواز صدایت را در گوش‌هایم گذرا کن. من فدای صدایت باشم. چشمان انتظار کشیدهٔ من هر جمعه به یادت اشک می‌ریزد و پاهایم سست می‌شود تا به مهدیهٔ نزدیک خانه‌مان روم و اشک‌هایم هر جمعه، صفحات دعای ندبه را خیس می‌کند. من آن‌ها را جلوی پنجرهٔ اتاقم می‌گذارم تا بخار شود و به دیدار خدا رود؛ به امید روزی که شمشیرم با شما بالا رود و بر سر دشمنانتان فرود آید.
🐝 Mina 📚
۱۱
اگر می‌دید آشنایی در انتخاب راهش به خطا رفته، تلاشش را می‌کرد که او را متوجه اشتباهش کند.
مرتضی ش.
۱۰
ارزش دختر از طلا هم بیشتره. خدا دختر رو این‌قدر عزیز کرده. اما یه چیز بی‌ارزش مثل بدل رو پرت می‌کنن کنار خیابون و هر کس رد بشه، بهش پا می‌زنه. ولی کسی به طلا پا نمی‌زنه. قایمش می‌کنن تا نگاه بد بهش نیفته.
f.emami
۱۰
«مامان, شهادتت مبارک! خدا رو شکر که به آرزوت رسیدی.»
آر-طاقچه
۹
_ ارزش دختر از طلا هم بیشتره. خدا دختر رو این‌قدر عزیز کرده. اما یه چیز بی‌ارزش مثل بدل رو پرت می‌کنن کنار خیابون و هر کس رد بشه، بهش پا می‌زنه. ولی کسی به طلا پا نمی‌زنه. قایمش می‌کنن تا نگاه بد بهش نیفته.
ثنا
۹
لطیف نباشی، هم‌جواری دوست ممکن نیست.
مِهردُخت💙
۹
راستی راضیه! آجیل و شیرینی‌هایی رو که برات گذاشته بودم، خوردی؟ سرش را بلند کرد و لبخندی زد. _ مامان, تو حسینیه‌ای که محل اسکانمون بود، خادمی داشت که از نظر مالی وضع خوبی نداشتند. روز عید که شد، پلاستیک شیرینی و آجیل‌ها رو بردم پیش دوتا بچه‌اش و گفتم بچه‌ها، اومدم باهاتون شیرینی بخورم. مامان, این‌قدر خوشحال شدن!
آ
۹
«بی تو ای صاحب زمان بی‌قرارم هر زمان/ از غم هجر تو من دل‌خسته‌ام/ همچو مرغی بال و پر بشکسته‌ام.»
hananeh
۸
_ خانم, من... من دوست دارم یکی از یاران امام زمان (عج) بشم.
زهرا سادات
۸