«مامان, من یه آرزویی دارم... دعا میکنین برآورده بشه؟»
التماس دعایش، هنگام تحویل سال از یادم نرفته بود. خندان پرسیدم: «دختر من چه آرزویی داره؟»
از پنجره آشپزخانه، بیرون را نگاه کرد.
_ مامان, دعا کنین بشم جراح قلب و خدا یه مطبی بهم بده که پنجرهاش رو به کعبه باز شه.
با خودم زمزمه کردم: «آخه مگه همچین مطبی هم وجود داره؟!»