فهمیدم کارکرد دانشگاه بیشتر به کارخانه شبیه است: کارت ورودمان را میزدیم، مقالهمان را تحویل میدادیم، کارت خروج را میزدیم و بعد به حال خود رها میشدیم. به نظر میرسید برای بهزیستی یا اینکه دانشجویانِ دورهٔ کارشناسی تکاملِ شخصیتیِ بیشتری پیدا کنند، دغدغهٔ سازمانیِ کمی وجود داشت. (۱) همینطور دانشجویان نیز امید چندانی نداشتند که آنچه خواندهاند ممکن است واقعاً در زندگیشان کاربردی باشد، چه برسد به اینکه بتواند جامعه را بهبود دهد.