ــ یه کرم کوچیکو تصور کن که روی شاخه، خودشو بالا میکشه... به یه قسمت از شاخه میچسبه... شروع میکنه آروم دور خودش پیله درست میکنه... بعد از تموم شدن پیله، مدتها اونجا میمونه. توی همون جای تنگ و تاریک... بعد آروم پیله سوراخ میشه... باز میشه و از توش یه پروانهٔ خوشگل بیرون میآد و پرواز میکنه... بدون هیچ سختی، پر میکشه توی آسمون و دنیا رو از اون بالا میبینه... قشنگ نیست؟!
نفس سر تکان داد. راهی با انگشت، پشت دستش را نوازش میکرد.
ــ آدما هم مثل همون کرم، با کلی سختی، دور خودشون یه دنیای کوچیک درست میکنن و توش زندانی میشن... ولی وقتی میمیرن، پوستهٔ کرمشون، توی پیلهٔ دنیا میمونه و روحشون مثل پروانه، آزاد میشه و پر میکشه.