بچهها به آیندهٔ نامعلومی که در انتظارشان بود فکر میکردند. محمد آب پیکر مجروح و بیحرکت کف اتوبوس افتاده بود. سکوت سردی بر اتوبوس حاکم بود. در این لحظات یأس و ناامیدی صدای یکی از بچهها در اتوبوس پیچید. بسیجی جوانی که تلخی و غربت اسارت نتوانسته بود شوخ طبعی و بذله گوییاش را مهار کند.
او خطاب به راننده گفت: آقای راننده بیزحمت سر چهار راه نگهدار، پیاده میشم. همه خندیدیم. و این اولین خندهمان پس از اسارت بود. دوست دیگری بچهها را به صلوات دعوت کرد. با فرستادن صلوات، فضای ساکت و غمگین اتوبوس شکست و روحیه گرفتیم. چقدر به آن خنده و صلوات در آن لحظات نیاز داشتیم.