روی ماسهها دراز کشیده و میخواهد رویش شن بریزم تا به قول خودش حمام آفتاب بگیرد. سطل دوم را که رویش خالی میکنم، برق نگاهش مرا میگیرد.
- تو که همیشهٔ خدا نیشت بازه، الان به چی میخندی؟
- نه، انگار واردی! خدا خیرت بده. خیالم رو راحت کردی.
- چی رو واردم؟
- همین که بلدی روم خاک بریزی!
میترسم. یخ میکنم. مینشینم. با گریه، تند و تند تمام ماسهها را از رویش کنار میزنم و لباسش را میتکانم.