جملات زیبا از متن کتاب ترانه غمگین سویل | طاقچه
تصویر جلد کتاب ترانه غمگین سویلsubscriptionAvailable

کتاب ترانه غمگین سویل

۴.۵(از ۳۹ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۴۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

با جرقهٔ یک رعد متولد می‌شویم و روشنایی آن هنوز تمام نشده که می‌میریم زندگی، همین‌قدر کوتاه است شکوه و عشقی که به دنبال آنیم سایه‌هایی هستند، از یک رویا و مرگ، یک بیداری‌ست...
i_ihash
۳۵
شعر چیست؟ این را تو می‌پرسی، هنگام که آبی چشمانت را به من دوخته‌ای شعر چیست؟ از من می‌پرسی؟ شعر، خودِ تویی...
liliyoooom
۳۲
شعر چیست؟ از من می‌پرسی؟ شعر، خودِ تویی...
Limou
۲۹
آه‌ها بادند و با باد می‌روند اشک‌ها آب‌اند و به دریا می‌ریزند با من بگو هنگام، که عشق فراموش شود به کجا می‌رود؟
min
۲۸
گاهی، در انبوه جمعیت او را می‌بینم از کنار من، با لبخندی عبور می‌کند و من می گویم: "چگونه می تواند لبخند بزند؟" خنده‌ای روی لب‌هایم می‌نشیند نقابی که تسکین دردم باشد با خود فکر می‌کنم: "شاید لبخند او نیز مثل من است"
Mohammad
۲۷
وقتی بقایای بی‌روح من در خاک پنهان می‌شوند بر مزار فراموش شده‌ام چه کسی خواهد گریست؟ فردای آن روز وقتی خورشید، دیگربار می‌درخشد مرا که در این جهان زیسته‌ام چه کسی به یاد خواهد آورد؟
𝑴𝑬𝑳𝑰𝑲𝑨
۲۶
وقتی افق را می‌بینم که به ابری زرین و درخشان رنگ می‌بازد به خیالم می‌توانم زمین محنت‌بار را ترک بگویم و در ابرها شناور شوم وقتی به آسمان شب خیره می‌شوم و لرزش ستاره‌ها را همانند چشمان درخشندهٔ آتش می‌نگرم انگار می‌توانم تا آن‌ها بالا بروم در روشنایی‌شان غرق شوم و با بوسه‌ای آتشین به آن‌ها بپیوندم در این دریای تردید به سختی می‌دانم به چه چیز مومنم. با این همه این رویاها با من می‌گویند که چیزی آسمانی درون من است...
i_ihash
۲۰
تا زمانی که رازها سر به مُهرند شعر خواهد بود.
Ehsan Agp
۱۶
مرا باور کن! هیچ‌کس تو را این‌گونه دوست نخواهد داشت...
deyhim
۱۶
از کجا می‌آیم؟ پست‌ترین جاده‌ای را که می‌شناسی پیدا کن رد خونین پاها، بر سنگ لخت و بقایای روحی چاک‌چاک از خارهای سخت تو را به گهواره‌ام می‌رسانند.
Mohammad
۱۴
برای نگاهی کوتاه از او، جهان را برای لبخندی از او، آسمان را برای یک بوسه اما نمی‌دانم چه چیز را برای بوسه‌ای خواهم داد...
mahsa
۱۲
تو، در کویر زندگی‌ام شکوفا می‌شوی به سان گلی، که در برهوت می‌روید...
Limou
۱۲
از کجا می‌آیم؟ پست‌ترین جاده‌ای را که می‌شناسی پیدا کن رد خونین پاها، بر سنگ لخت و بقایای روحی چاک‌چاک از خارهای سخت تو را به گهواره‌ام می‌رسانند. به کجا می‌روم؟ از خاموش و غمناک‌ترین ناکجا بگذر دره‌ای از برف‌های مدام و مالیخولیای همیشهٔ مه جایی که قلمروِ تنهایی‌ست در آن جا سنگی‌ست بی‌نام که مزار من است...
مهرشاد
۱۰
او قلب مرا در دستانش، نگه می‌دارد شاید هم جایی دیگر اما نه هرگز درون سینه‌اش.
sarasoolar
۱۰
چگونه آن گل رز که بر روی قلبت سنجاق شده جان سالم به در می‌برد؟ تا به حال، گلی را ندیده بودم روییده بر یک آتشفشان
bookworm
۱۰
تا زمانی که چشمانی آینهٔ چشمان دیگرند تا زمانی که لبان آه‌دیده به داد لب‌هایی که آه می‌کشند، می رسند تا زمانی که دو تن در بوسه‌ای یکی می‌شوند تا زمانی که زنی زیبا هست شعر خواهد بود...
sarasoolar
۹
و لبانت، به آغوش کشیدند لب‌هایم را...
Ehsan Agp
۹
اشک در چشمانش حلقه زد خواستم بگویم: متاسفم! غرور آمد اشک‌های او خشک شدند و واژه بر لبان من پژمرد اکنون من رو به راهِ خویشم و او نیز اما زمانی که به عشق فکر می‌کنم، هنوز متحیرم: "چرا آن روز سکوت کردم؟" و او نیز باید بگوید: "چرا نَگریستم؟"
mobina
۹
تیری به اتفاق رها می‌شود شتابناک پر برمی‌گیرد بی آن‌که بداند به کجا خواهد نشست. برگی خشک که تندباد او را از درخت می‌گیرد و هیچ‌کس نمی‌داند خانهٔ آخرش کجاست. موجی بزرگ که باد می‌زایدش بر بستر دریا و راه می‌افتد، بی آن‌که بداند کدام ساحل را پی می‌گیرد. چراغی که با دایره‌های رو به پایان سوسو می‌زند و یارای آنش نیست که بگوید واپسین درخشیدن کجاست. این‌ها همه منم، در پرسه‌های زندگی‌ام بی آن‌که بدانم از کجا آمده‌ام و گام‌هایم مرا به کجا می‌برند...
مهرشاد
۸
این حال این روزهاست که می‌گذرند یکی پس از دیگری امروز مثل دیروز بدون شادی یا اندوه... آه... گاهی بر ملال گذشته‌ام حسرت می‌خورم شاید تلخ باشد اما دست‌کم در ملال زندگی جریان دارد...
mobina
۸
درد، زخمش را بر روی قلب حک می‌کند، نه بر پیشانی...
i_ihash
۸
اگر تنها یک رویا وجود داشت طولانی و عمیق رویایی که تا دم مرگ ادامه داشت؛ خوش داشتم که رویای عشق تو و من باشد...
pejman
۷
او قلب مرا ‫در دستانش، نگه می‌دارد ‫شاید هم جایی دیگر ‫اما نه هرگز درون سینه‌اش.
Jila
۷
چشم‌های تو مرطوب، سبز و بیقرارند مثل برگ‌های درخت بادام در دستِ باد.
Limou
۷
شعر چیست؟ این را تو می‌پرسی، هنگام که آبی چشمانت را به من دوخته‌ای شعر چیست؟ از من می‌پرسی؟ شعر، خودِ تویی...
Ali
۶
عشق او را از قلبم بیرون کشیدم مثل دشنه‌ای که از زخم اگرچه زندگی‌ام نیز با آن تباه شد
Ehsan Agp
۶
این جامه به ظاهر تازه است اما از درون کهنه شده و آرزوهای مُرده‌ام نشانی از همین‌اند درد، زخمش را بر روی قلب حک می‌کند، نه بر پیشانی...
mobina
۶
نام من عشق است پادشاه جهان، کودکی خودکامه
Ehsan Agp
۵
چراغ را در گوشه‌ای گذاشتم و بر لبهٔ تخت آشفته‌ام نشستم خاموش، اندوهناک، با چشمانی زل‌زده بر دیوار چه مدت گذشت؟ نمی‌دانم سرانجام، وقتی سیاه‌مستیِ درد مرا رها کرد، چراغ خاموش شده بود و خورشید بر ایوانم می‌تابید. در آن ساعاتِ بد نه می‌دانم به چه چیز فکر می‌کردم و نه این‌که چه بر من می‌گذشت. تمام چیزی که به یاد دارم این است که گریستم، نفرین کردم، و اینچنین در آن شب پیرتر شدم...
nasrin_mnd
۵
درد، زخمش را بر روی قلب حک می‌کند، نه بر پیشانی...
Zara
۵