آدمی که در شهر زندگی میکند، تفاوت آژیرها را بهراحتی تشخیص میدهد
امیرم راضیه
۰
به ذهناش خطور کرد که بدن وقتی مجبور باشد، میداند، چگونه از خودش دفاع کند و بجنگد. این راز بدن است
امیرم راضیه
۰
خوشحال بود که دست پلیس کمی میلرزد. او تا حدی از پلیس میترسید، اما اگر دست پلیس ثابت و بدون لرزش بود، وحشت کلی دوصدچندان میشد.
امیرم راضیه
۰
مرد ریزه میزهای بود با موهای پرپشت سفید. متأسفانه سرش به گونهای وحشتناک کج شده بود، مثل آدمی بهدارآویخته شده ــ سری که موهایش همچنان قصد رویش داشتند...
امیرم راضیه
۰
داد زد:
«من حالام خوب است.»
امیرم راضیه
۰
شاید اگر فرصتی به همهی آدمها داده شود، اکثرشان تغییر ذهنیت دهند و عوض شوند.
امیرم راضیه
۰
«بله، همهی ما کسی را از دست دادهایم، چون زمان، زمان امتحان و آزمایش بزرگ و دشوار است. همهچیز در این است، در الهام و فاشسازی.»
امیرم راضیه
۰
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!
امیرم راضیه
۰
اما حاضرم، هر کاری بکنم تا از شر این لباس لعنتی راحت شوم. بوی عرق و خون میدهد.
امیرم راضیه
۰
بهنظرم اگر میخواهیم، برای آیندهمان نقشه بکشیم، و با آنچه که پیش رو داریم، دستوپنجه نرم کنیم، بهتر است، راهی پیدا کنیم تا حساسیتهایمان را تحت اختیار بگیریم و به خودمان مسلط شویم.