میدانستی که عبدل به سماوارخانه میآید. از سماوارخانه دل کنده نمیتوانست. نی شاید اول به خانه بیاید. بعد آمدی روی اولین زینه از سه زینهپایهای که به برنده میرود، نشستی و از آن وقت منتظر شنیدنِ صدای گلولهای هستی که از تفنگ بچههای ابضل شلیک خواهد شد. مطمئنی صدای گلوله را که دیگر میشنوی. هر چهقدر هم که هنوز صدای انفلاق در گوشهایت زنگ بزند، صدای گلوله را که میشنوی. صدای گلوله، گلوله گلوله... گلولههای برف میبارد کاکا.
کاکا بارش اولین برف زمستانی را برگونههای استخوانیاش حس میکرد و همانطور که چشم دوخته بود به دروازهٔ چوبی حویلی؛ پلک هم نمیزد که مبادا دروازه باز شود و چشمهای او بسته باشد و نبیندَش. تا حالا چند مرتبه دیده که یکی از ماها از پشت کلکینِ دو منزلهٔ روبهرویی پرده را کنار زده و به او نگاه میکرده که ببیند عبدل کی میآید. وقتی کاکا نگاهش کرده او با شتابزدگی گوشهٔ پرده را انداخته و از پشت کلکین کنار رفته است. کاکا هم میدانست که همهٔ ما منتظر بودیم.