میشود در مرداب زیست و گل نیلوفر بود. میشود همه ناملایمات را تاب آورد و همچنان به زیبایی نیلوفر ماند. اصلا زیبایی نیلوفر در مرداب است که معنا پیدا میکند.
نه فقط نیلوفر، همه چیز در این جهان در تقابل است که لمس میشود: آسایش در تقابل با خستگی درک میشود. شادی در تقابل با غم و لذت در تقابل با رنج و خوشبختی در تقابل با بدبختی و وصال در تقابل با فراق... البته عقل آدم هیچ وقت قد نمیدهد که اصل کاری کدام است؟ قرار است ما غم را در تقابل با شادی بشناسیم یا شادی را در تقابل با غم؟ کدام قرار است در خدمت درک دیگری باشد؟ کدام طرف ماجرا کانون زندگی ما است؟