صورت امین گر گرفته بود، چشمانش مثل یک کاسه خون شده و آتش از آن میبارید.
ناگهان به طرف اتاق مادر بزرگ دوید، مادر التماس کنان به دنبالش اما او درها را از داخل قفل کردصندوق مادر بزرگ را باز نمود! به دنبال تفنگ میگشت همه چیز داخل صندوق را با عصبانیت و ناراحتی بیرون پاشید، سریع آن را پیدا کرد و بدست گرفت و بطرف اتاق محمد و آرام دوید. نعره میکشید همه افراد خانواده ترسیده از اتاقها بیرون آمدند. از شدت وحشت جلو نمی آمدند. در اتاق عروس و داماد از داخل قفل شده بود. آنقدر خونش به جوش آمده که به فریادهای مادر و خواهران توجهی نمی کرد؛ در واقع صدای هیچکس را نمی شنید. با قدرت هر چه تمامتر در را شکست و به آنها حمله کر، با شلیک دو گلوله که در تمام محل قدیمی مثل توپ صداکرد، آرام ومحمد را به خاک و خون کشید. بدین ترتیب زندگی این دو عاشق به پایان رسید. از جیغ و فریادهای آرام محمد سرا سیمه از خواب پرید واورا از کابوس وحشتناکی که ساعتها درآن اسیر شده بود نجات داد.