باید حرفهایش را باور کنم. نه چشمهای سیاه من یادش میماند نه چشمهای تیلهای مهناز. اصلاً بحث تنوع نیست. هر دو برایش یک جور هستیم. یک جور هیکل مثالی غیر مادی که با هم، هستی متافیزیکی او را کامل میکنیم. نصف من. نصف مهناز.
آخر امیر فلسفه خوانده. میداند چه میگوید. از روی هوس که نمیخواهد مهناز زن دومش شود. بخاطر فلسفه است. از دستم دلخور است که چرا این چیزها را نمیفهمم. فردا دیگر حتماً بهش میگویم با عقد دائم او و مهناز موافقم.