پس از چندی چهارمین فرزند ما «هایدن» متولد شد. تولد او خانه پر از صلح و صفای ما را دگرگون ساخت. «هایدن» کاملا با بقیه کودکان ما تفاوت داشت. برنامهریزی و زمانبندی برای خوردن و خوابیدن درمورد او مفهوم خود را از دست داده بود. بهمحض اینکه او را از آغوش خود جدا میکردیم و پایین میگذاشتیم میگریست. ما او را به یکدیگر پاس میدادیم. «هایدن» ساعتها در آغوش «مارتا» بود و زمانیکه او خسته میشد، بر روی بازوان من میآرامید. حتی بعضی اوقات از دوستان و خویشاوندان برای نگهداری «هایدن» کمک میگرفتیم. هرجا «بیل» و «مارتا» میرفتند، بدون شک «هایدن» همراهشان بود. او در تمام ساعات شب و روز بسیار نامنظم میخوابید.