در حضور تو، تویی که مثل یک خورشید میدرخشیدی و با گرما و نور وجودت، یخ احساس مرا آب میکردی... کنار تو، تویی که فصلهایت نه تابستان بودند نه زمستان، تویی که همیشه بهار بودی و پر از سبزی و شادابی... چطور میتوانستم با زمستان بسازم و به غار سردِ تنهاییام عادت کنم؟ من گرسنه بودم و دلشکسته و سرمازده... اما با این همه دامی برایت پهن نکردم... حتی وقتی پرپر زنان تا لب بام من اوج گرفتی، من برایت دانهای نریختم تا بیهوا به تور من گرفتار نشوی... اما تو دست بردار نبودی... آنقدر پیش چشمانم اوج گرفتی و چرخیدی تا عاقبت از من یک شکارچی ماهر ساختی... آن وقت من از هر کنده درختی، دری ساختم تا بلکه تو به هوای باغ سبز من پر بکشی و بیفتی به دامم