«همهی عمر پیِ مقصر بینامیام بودم: پیِ کیمیایی بزرگ: آن کیمیا چنان سایه میانداخت روی من و تمام اعمالم که دیگر هیچ چیزی نمیتوانست آزارم بدهد. حتی چیزهای کماهمیتی مثل کشتن و زجر دیگران یا خودم دیگر برایم اهمیتی نداشت. دستهدسته آدم زیر پاهایم جان میدادند و من میان حدقههای بیرونزدهی چشمهایشان فقط آن کیمیا را میدیدم. در ظاهر همهی این کارها برای آن انجام میگرفت که بتوانم یک نامدهنده بشوم، اما دلیل و سرّ اصلی من این نبود.»