اسم رضا که میآمد، دلم هُری میریخت. تو پسرهای فامیل تنها کسی بود که جرئت داشت با سمانه حرف بزند. از درس، از مشق، حتا چندباری با سمانه، باباومامانبازی کرده بود. اما من با دیدن سمانه قلبم تندتند میزد و نهایتش مهمان خالهبازیاش میشدم. همینقدر که توی ظرفهای پلاستیکیِ کوچک و رنگی، چای الکی بریزد و من بخورم و بهبه کنم. مثلاً لبم بسوزد و واقعاً دلم.