شاید فکر بیرحمانهای باشد اما گذرش را از ذهنم نمیتوانم نادیده بگیرم؛ اینکه بیشتر آدمهایی که میشناسم تحمل یک آدم سرزنده را ندارند. کسی که سرزندگیاش به تو یادآوری کند که مُردهای، یا در حال مُردنی. وقتی خیالشان راحت بشود از اینکه فلج یک گوشه افتادی دیگر کاری به کارت ندارند، مثل قهرمان بوکسی که یک مشت خورده به گردنش و دیگر نمیتواند کسی را گوشهٔ رینگ گیر بیندازد. فلج شده. حالا همه یک آخیِ کشیده میگویند و ته دلشان خیالشان راحت است که دوتا مشت زنده که کوبیده میشد به صورت روزگار، فلج شده.