آن روز، طبق معمول روبهروی حسینیه ایستاده بودم. صبح بود. حمید سیلانی، جاسم حمزه، رحمان دهان و دیگر بچههای جبهه را دیدم. شب قبل کمین زده بودند و با عراقیها درگیر شده بودند. از وضع نقلوانتقال دشمن، تعداد ادوات و نیروهای خصم صحبت میکردند.
بعد از صرف صبحانه به جبهه رفتند. آفتاب کاملاً طلوع کرده بود. مشهدیجواد مغازه را باز کرده بود. حدود ده نفری در صف ایستاده بودند. همهٔ آنها از اطراف و روستاها آمده بودند. من هم به او کمک میکردم.