و به چشمان آمیستریس نگریست:
- فرخ هرگز خواهان من نبود... هرگز مهری در دلم نریخت و به دوستی با من نیامیخت. از همهٔ زنانگی تنها تنانگی را درمییابد. من گمان ندارم حتی آن زنان رنگبهرنگی که شبش را کمانی از رنگها میکنند هم جایی در دلش داشته باشند. او دلی ندارد که دلدار و دلبری داشته باشد. باده تباهش کرده... چون کرمی که تنها میتند و جز تنیدن نمیداند...
میهنبانو بهدریغ گفت:
- ستم تباهش کرده...
و دستان آتوسا را بهنرمی فشرد. آتوسا انگار با خود سخن میکرد:
- کاش اندکی ناز میخرید و رنج میکشید. زود کهنه شدم و زنان رنگبهرنگ شدند همآورد من در این میدان و جنگ...