روزی اسکندر دیوژنِ کلبی را در راه دید که در آفتاب نشسته و گرم میشود. اسکندر با تبختر و کبکبه سلطنتی در مقابل وی ایستاد و گفت: «از من چیزی بخواه. هر چیز بخواهی میدهم.»
حکیم مزبور جواب داد: «از آفتابم رد شو.» این جواب به قدری در اسکندر مؤثر افتاد که در حال فریاد زد: «اگر اسکندر نبودم، هرآینه میخواستم که دیوژن باشم.»