جملات زیبا از متن کتاب عقیق | طاقچه
تصویر جلد کتاب عقیق
off
٪۴۰

کتاب عقیق

زندگی‌نامه داستانی شهید حسین خرازی فرمانده لشگر چهارده امام حسین (ع)

۴.۱(از ۳۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
نصرت الله محمودزاده
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

۲۰,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۲,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
«سرانجام، ماجرای انسان در زمین، با همهٔ فرازونشیب‌هایش پایان می‌یابد.»
محمدرضا میرباقری
۲۶
پیرزنی جلو آمد. چندتخم مرغ داخل سبدش مشاهده می‌شد. سبد را به‌زرین داد و خیلی آرام گفت: «قابل شما را ندارد. از ما قبول کنید، بلکه خدا هم قبول کند. ما که نمی‌توانیم بجنگیم... بگیرش.» وقتی زرین سبد را از دستش گرفت، در چهرهٔ چروک برداشته‌اش خنده‌ای نقش بست. - شما نور چشم ما هستید. خدا پشت و پناه‌تان باشد.
محمدرضا میرباقری
۱۲
مردم از خانه بیرون زده بودند. شهر تعطیل شده و کوچه‌پس‌کوچه‌های اصفهان رنگ عزا به‌خود گرفته بود. تعدادی هم لباس سیاه به‌تن داشتند. جمعیت از مقابل مسجد سید به‌راه افتاد و بعضی‌ها هم عَلَم‌وبیرق‌های محرم را با خود حمل می‌کردند. دسته‌دسته از خانه بیرون می‌آمدند و به‌جمعیت می‌پیوستند و چون رود، هرلحظه خروشان‌تر می‌شدند. این‌دسته‌ها در کنار زاینده‌رود به‌هم پیوستند. در آن صبح جمعه، زاینده‌رود آرام بود و در برابر جمعیتی که به‌سروسینهٔ خود می‌کوبید، سر تسلیم فرود می‌آورد.
خادم الرضا[۳۵۹]
۱۱
کبوترها هم‌چنان سبکبال اوج می‌گرفتند و از زمین دور می‌شدند. چشم‌های تیزشان به‌افق دوردست خیره شده بود. گویی به‌سفری طولانی می‌رفتند. دیگر زمین درمیان ابرها گم شده و کبوترها رسیدند به قلب آسمان و دریای بی‌کرانش؛ جایی که خورشید نه غروب می‌کرد، نه طلوع؛ همیشه در حال تابیدن بود. پایان
خادم الرضا[۳۵۹]
۷
دوباره به‌ضریح چسبید و گفت: «یا بی‌بی‌زهرا، قصد ازدواج دارم. آمدم شما را به‌عروسی دعوت کنم. دلم شور جبهه را می‌زند. باید برگردم. نمی‌توانم دل بکنم. فردا شب، عروسی دارم. اگر دعوتم را قبول کنید، سرافرازم خواهید کرد. بر من منّت بگذارید.»
خادم الرضا[۳۵۹]
۶
حسین جملهٔ آخر را بلندتر گفت تا بقیه بشنوند. کمی تأمل کرد و ادامه داد: «قرار است تیپ امام‌حسین در این عملیات محک بخورد. می‌خواهم در دل این رمل‌ها، در این تنهایی شب، در خلوت با خدا، اول از همه خودمان در حضور بی‌بی زهرا محک بخوریم. بخوان ردانی، بخوان که دلم خیلی گرفته، خیلی. تا سپیده یک‌ساعت وقت داریم. دلم هوای دعای کمیل کرده؛ از آن دعاهایی که خودت می‌دانی.»
کاربر ۱۵۸۲۸۲۰
۴
بلند شد و لباس خاکی‌تر و تمیز و اتو کشیده را جلوی او گذاشت. بوی عطر پیچید داخل اتاق. اولین‌بار بود که ردانی‌پور چنین لباسی می‌پوشید. یک دلش در خانه‌ای بود که فقط یک شب زیر سقفش زندگی کرد، یک دلش هم در عملیاتی که در کوه‌های کردستان انتظارش را می‌کشید
خادم الرضا[۳۵۹]
۴
پسرم که شهید شد، من ماندم و خاطره‌هایش.
Ali Vojdani
۳
«وقتی پدرش گلوی بریدهٔ رضاییان را بوسید، در برابرش احساس حقارت می‌کردم.»
Ali Vojdani
۲
ذکر... زیر آتش، ذکر یادتان نرود.
Ali Vojdani
۲
از زمانی که امام خودش فرماندهی کل قوا را به‌عهده گرفت، جبهه‌ها حال‌وهوای دیگری پیدا کرده. انتخاب نام این عملیات بی‌دلیل نبود.» ردانی‌پور با حسین همراه شد و نام عملیات را چندبار زمزمه کرد: «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا.»
Husain Gh
۲
پیش از غروب به‌قله رسید. بسیجی‌ها از سنگر بیرون آمده و او را در آغوش گرفتند. باورشان نمی‌شد که اولین گالن توسط فرمانده لشکر به‌قله برسد.
محمد
۲
«قبل از این‌که خودتان را برای رهایی خرمشهر آماده کنید، به‌فکر رهایی خود از قیدوبندهای دنیا باشید. این شب‌ها بهترین فرصت برای انجام این‌کار است.»
Noha
۲
«ای روزگار، چه مشقت‌ها که روی گردهٔ زندگی من قرار نداده‌ای. تو دنبال گرفتن زندگی از من و من دنبال ادامهٔ آن. خودت بهتر می‌دانی که با من خوب تا نکردی، اما من با تو کنار آمدم، نیامدم؟ آمدم که الان همهٔ آرزوهایم به‌این کانال و درد دل این فرمانده جوان خلاصه شده. حالا این دم‌های آخر، تو هم با من کنار بیا، بلکه شرمندهٔ بچه‌های خط شیر نشوم.»
کاربر ۱۵۸۲۸۲۰
۱
یک آرپی‌جی‌زن خودش را به‌اروند نزدیک‌تر کرد. روی زانو نشست و نفس در سینه حبس کرد و منتظر ماند. برای اولین‌بار بود که با آرپی‌جی هلی‌کوپتر شکار می‌کرد. همین‌که ماشه را چکاند، هلی‌کوپتر چندبار به‌دور خود چرخید. ابتدا دود غلیظی از بدنهٔ آن بلند شد و بعد هم صدای انفجارش با فریاد الله‌اکبر بچه‌ها درهم آمیخت.
محمد
۱
راننده با بی‌میلی سر شلنگ را گرفت و حسین کمی شامپو به‌سرش مالید و شروع کرد به‌چنگ‌زدن به‌موهایش. غُرولُند راننده را هم می‌شنید که می‌گفت: «زود باش، چقدر لفتش می‌دهی.» راننده شروع کرد به‌سربه‌سرگذاشتن با حسین. گاه به‌عمد شلنگ را می‌گرفت داخل یقه‌اش و به‌بدنش آب می‌پاشید. حس می‌کرد آدم ساده‌ای گیرش آمده و می‌تواند کمی بخندد. حسین هم متوجه شد، اما گذاشت که او در عالم خودش باشد. این‌بار راننده گفت: «آخه بندهٔ خدا، تو با این یک‌دست حتی نمی‌توانی به‌کار خودت برسی، برای چی به‌جبهه آمدی؟» حسین سر بلند کرد و نگاه به‌او انداخت. خندید و بار دیگر به‌شستن سرش ادامه داد. کارش که تمام شد، سرش را با چفیه خشک کرد و درحالی‌که هم‌چنان به‌رانندهٔ تانکر لبخند می‌زد،
محمد
۱
خودسیانی کم‌کم لب گشود و گفت: «دارم بهشت را می‌بینم. اگر بدانی چقدر زیباست. حیف است که با این دنیا قیاسش کنیم. از کجایش بگویم سید؟ به‌هر نقطه‌اش که نگاه می‌کنی، پر از صفا و صمیمیت است. مثل همین چندماهی که در خط شیر جنگیدیم. دلت می‌آید ولش کنی؟ من که دیوانه‌اش شدم. خدایا مرا ببر...»
narges
۱
کنار ردانی‌پور دراز کشید و ادامه داد: «چه جایی بهتر از این‌جا؟ تنهای تنها. ما هستیم و خدا. می‌خواهم به‌بی‌بی فاطمه متوسل شوم. اگر غیر از این بود، چه لزومی داشت این‌جا را به‌اصفهان ترجیح بدهیم؟»
narges
۱
حسین بار دیگر رو به‌موحد کرد و گفت: «برو به‌بچه‌ها بگو، الان وقت ایثار است. خرمشهر با خون ما آزاد خواهد شد.»
narges
۱
حسین قاطی صف نماز جماعت شد. تعدادشان به‌یست‌نفر می‌رسید و همه از بچه‌های گروه تخریب بودند. هیچ‌کدام‌شان هم حسین را نمی‌شناختند. او در چنین جمعی بیشتر احساس آرامش می‌کرد. دوست نداشت کسی او را به‌خاطر عنوانش بشناسد.
narges
۱