پیرزنی جلو آمد. چندتخم مرغ داخل سبدش مشاهده میشد. سبد را بهزرین داد و خیلی آرام گفت: «قابل شما را ندارد. از ما قبول کنید، بلکه خدا هم قبول کند. ما که نمیتوانیم بجنگیم... بگیرش.»
وقتی زرین سبد را از دستش گرفت، در چهرهٔ چروک برداشتهاش خندهای نقش بست.
- شما نور چشم ما هستید. خدا پشت و پناهتان باشد.