گلی گیج و منگ شاهد اتفاقات محضر بود. ذهنش قفل شده بود و نمیتوانست حلاجی درستی از فضا و جملاتی که رد و بدل میشد داشته باشد. زمانی خودش را در گردابی سهمگین حس کرد که دست حاج رسول در جو سنگین محضر مشتاقانه به دنبال دست او میگشت. زمانیکه دستهای ظریفش در دستهای زمخت او گرفتار شد تنش از ترس به لرزه درآمد.