هنگامی که جِن در پاییز ۲۰۰۱ مهدکودک را آغاز کرد، مدرسهای پیدا کردیم که برای او ایدئال بود؛ اما سی یا چهل دقیقه از ما فاصله داشت و در آن سوی پلی قرار داشت. میدانستم که باید دو بار در روز برای رفتوبرگشت از خانه به مدرسه رانندگی کنم. وقتی به بیل بابت مدتزمانی شکایت کردم که باید در ماشین سپری میکردم، او گفت: «من میتونم یهکمش رو انجام بدم.» و من گفتم: «جدی؟ این کار رو میکنی؟» او گفت: «حتماً، این بهم زمان میده که با جِن صحبت کنم.»
بنابراین بیل شروع به رانندگی کرد. او خانهٔ ما را ترک میکرد، جِن را به مدرسه میبرد، برمیگشت و از کنار محلهٔ ما رد میشد و به مایکروسافت میرفت. دوبار در هفته این کار را انجام میداد. بعد از حدود سه هفته، در روزهایی که من بودم، متوجه شدم که بسیاری از پدران فرزندانشان را به کلاس میآوردند؛ بنابراین پیش یکی از مادران رفتم و گفتم: «سلام، چه خبره؟ اینهمه پدر اینجا هست.» او گفت: «وقتی بیل رو دیدیم، رفتیم خونه و به شوهرامون گفتیم: "بیل گیتس بچهشو میرسونه مدرسه؛ پس تو هم میتونی."»