آنها آدمهای کمتوقعی بودند. چنان زندگی فقیرانهای داشتند که گویی از دسترنج خود میخوردند. اما زندگی آنها از زحمت دیگران میگذشت. همیشه در جنبوجوش و پای در راه، با زبانی روان و ذهنی روشن، قابلیت تصرف نیمی از دنیا را داشتند، البته اگر معنای دنیا را میدانستند؛ که نمیدانستند. چون دور از دنیا، جایی بین شرق و غرب، گرفتار بین روز و شب زندگی میکردند. خودشان بهنوعی اشباحی زنده بودند که شب آنها را میزاد و در روز به تکاپو میافتادند.