برگه ها پخش شد. ای تو روحت استاد! این اولین جمله ای بود که به ذهنم رسید. صدای پسری که پشت سرم نشسته بود باعث شد خنده ام بگیره:
- من هیچ سوالی توی برگه ام نمی بینم، انگار فقط دارم فک و فامیل استاد رو میبینم.
دستمو گرفتم جلوی دهنم که با صدای بلند نخندم و صدای هیس هیس مراقبا هم بلند شد. خداییش هیچی بلد نبودم.