من میگویم دوست را در زمان خوشی میشناسی، وقتی اوضاع و احوال برای تو خوب پیش میرود و دوست عقب میماند و تو جلو میافتی و هر قدمی که به جلو برمیداری برای دوست همچون سرزنش یا حتا ناسزاست. آنموقع است که دوست را میشناسی. اگر واقعاً دوست تو باشد، از خوشیات خوشحال میشود، بدون چشمداشت، مثل مادرت، مثل همسرت. اما اگر واقعاً دوست تو نباشد، کرم حسادت به قلبش رخنه میکند و طوری وجودش را میجود که دیر یا زود تحملش تمام میشود و خودش را به تو نشان میدهد. آه، چه دشوار است حسادت نکردن به دوست خوشاقبالی که با دوست بداقبالش سخاوتمند است. و حسادت مثل توپی پلاستیکیست که هر چه بیشتر آن را به زیر فشار دهی، بیشتر رو میآید و راهی وجود ندارد تا آن را به عمق بیندازی.